تبليغاتX
بادبادک دل را به باد سپردیم

رابطه بیزینس با عاشقی :))
تاريخ: شنبه 1387/05/26 ساعت :2 PM



در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود

۱) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی مستقیم

۲) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه: ” اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن”، به این می گن تبلیغات

۳) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین:”من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی تلفنی

۴) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: ” در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی

۵) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: “شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

۶) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری

۷) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

8) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

۹) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” ، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار
10 الی 12 سانسور (چشمک)
۱۳- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. سعی می کنید به ش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو می گیره و با هم می رن سان فرانسیسکو. به این می گن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.

۱۴- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ به ش می دید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توی سرتون می زنه، چون شدیداً استقلالیه. به این می گن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.

۱۵- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ امّا اون پیشنهادِ شما رو قبول نمی کنه، چون که زندگیِ خوبی در کنارِ دوستِ دخترِ عزیزش داره! به این می گن حق همیشه با مشتری است.

۱۶- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ در همین لحظه ناگهان موبایلتون زنگ می زنه و شما تهدید به مرگ می شید شما هم دمتون رو میذارید روی کولتون و میرید به این میگن ناتوانی در ورود به بازار

۱۷- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.

۱۸- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.

۱۹- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید. به این میگن چشمچرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.

۲۰- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه، شما که بادیدن چهره ۶۰ ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار

۲۱- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. به جایِ این که جلو برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون می گید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره. به این می گن بازاریابی سنتی.

۲۲- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت می کنه و در موردِ شما توضیح می ده و شما با هردوی اونا ازدواج می کنید. به این می گن بازاریابی دهان به دهان!

۲۳- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، و می خوام کاری کنم که شما در مدتِ کوتاهی به آرزوهاتون برسید. سیستمِ کار به این شکله که شما با من ازدواج می کنید، بعد دوستان و آشنایانِ خودتون رو هم تشویق به این کار می کنید. به ازای هر سه نفر چپ، سه نفر راست که با من ازدواج کنن، شما می تونید … سهم بیشتری از ثروت من ببرین به این می گن «بازاریابی شبکه ای».

۲۴- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن با توجه به جریانات اخیر ما می تونیم n تا بچه داشته باشیم»؛ اونهم که شدیدا عاشق بچه است موافقت می کنه و با هم یک مهد کودک راه می اندازید. به این میگن توجه به علاقمندی های بازار

۲۵- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم می پرسه اگر با تو ازدواج کنم چند تا بچه می خواهی؟ شما می گید هرچی بیشتر بهتر تازگی آزاد اعلام شده و تا ۵۰ میلیون جا داریم!!! اما طرف چشمهاش سیاهی می ره و روی زمین ولو میشه. به این میگن نقص در مدیریت رشد بازار.

۲۶- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه به شرط اینکه ازش بچه نخواهید. شما که عاشق بچه هستید آنهم بیشتر از دوتا بهتون بر می خوره و به توافق نمی رسید. به این میگن فقدان تفاهم در عرضه و تقاضا

۲۷- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما از شما بیش از دوبچه می خواهد. شما قادر به انجام این کار نبوده و مخالفت می کنید. به این میگن محدودیت تولید.

۲۸- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما به شما تذکر می ده که بیش از دو بچه دارد. شما هم جا خورده و پا پس می کشید. به این میگن استهلاک در مواد اولیه!

۲۹-شما در یک مهمانی، دو دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کنید بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم »؛ اون هم نگاهی به چشمهای شما میکنه و میگه اینجا که جز من دختر دیگه ای نیست! بعداش هم هیچی نشده سر من هوو می خوای بیاری!
به این میگن نقص کالا در بازار

۳۰- شما در یک مهمانی، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. سرگردان می شید که جلو کدوم برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار
دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم کار دل نباشی تمومه.
تاريخ: یکشنبه 1387/05/20 ساعت :1 PM



سلام ببخشيد از اداره هواشناسی مزاحم مشوم اينجا کسی دلش هواتون را کرده چه کار بايد بکنه؟

 

 



امروز همان فردای است که ديروز منتظرش
 بودی

 

 




تو هديه الهی از خداوندی برای سينه پر دردمن:عطر وجودت را
 برای شفا می بويم..........!
ای شلغم

 

 




خدايا شاهد تنهايي ام باش بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز
 من ديريست بسته تو بگشا و در آزادي ام باش اسير موج هاي تند خشمم تو آرام دل دريايي ام باش دل خسته خريداري نداره تو خواهان صفاي ذاتي ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزاني هم باش

 

 




ای که دور از منی و یاد منی،با خبر
 باش که دنیای منی...شادیت شادی من،غصه ات غصه من...قلب من خانه تو خانه ات قبله من دوست دارم

 

 




آسمان رنگ خدا گشت بيا پر
 بزنيم
باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم

فصل مهمان شدن پنجره ها
 يادت هست
پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم

يک نفر باز مرا در خود من مي
 خواند
پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم

باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم

جاي
 پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم

 

 



دلا ياران سه قسم اند گر
 بداني زباني اند و ناني انـد و جـاني به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني

 

 



گوش کن ...یک نفر ...آنطرف پنجره ی
 بسته...تورا میخواند! و نسیم...لای این پرده ی آویخته رامی کاود... تا تو را در یابد، نورخورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...لب درگاه تو در یک قدمی می ماند... قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است! پرده را برداریم ، دل این پنجره را باز کنیم..!

 

 




ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟
 تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم

 

 




سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي
 تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا

 

 




طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين
 نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا مي‌شه

 

 



در غريبي ناله ها کر دم کسي يادم نکرد ، در قفس جاندادم و صياد
 ازادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود، آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد

 

 



نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي نميخواهم براي لحظه اي
 حتي به فكر ديگري باشي نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي

 

 




انگشتتو مشت کن
..... مشته؟
مشته مشته؟

حالا محکم بزن تو چشمت تا کور بشی دوریمو
 نبینی......!!!

 

 

 

 

 

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

 

 




شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی
 پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

 

 



نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود
 که تو دلیل آن شدی

 

 



عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این
 است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 

 



بوسه بر
 عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموی توست اما ریشه ی عمر من است

 

 



فکر مي کرديم
 عاشقی هم بچگيست ... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست
زندگی چيزيست شبيه يک حباب
 ... عشق آباديه زيبايی در سراب
فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در
 عاشقی هم توبه کرد !!!

 

 


یه سنگ کافیست برای شکستن یه شیشه! یه جمله
 کافیست برای شکستن یه قلب! یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن! یه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگي

 

 


اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات
 و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

 

 



ویلیام شکسپیر میگه : زمانی
 که فکر می کنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یکی یه گوشه دنیا هست که واسه دیدنت لحظه شماری می کنه...

 

 

 

به دريا شكوه بردم از شب دشت، وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت، به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛ سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

 

 



.
پازل دل یکی
 رو بهم ریختن هنر نیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی

 

 




من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي
 ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام

 

 



فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم
 وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست

 

 



خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد
:
او مي گويد آري و
 آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد
.
او مي
 گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

 

 



در اندرون همه ما خزانه‌اي بيكران
 از عشق و شادماني و نعمت هست كه مي‌تواند آنچه را كه در آرزوي آنيم، برايمان فراهم كند

 

 



دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن
 است

 

 



اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز
 بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو
 قید زنده بودن راخواهم زد

 

دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
استانبول و دزجه
تاريخ: یکشنبه 1387/03/12 ساعت :10 AM

سلام ببخشید اگه باز دیر میام ، والا به جون شما سرم خیلی شلوغه کمتر وقت برای
خودم دارم. اما خدا را شکر میکنم که وقت مرده ندارم
2-3 هفته پیش
ISO_SODEX در نمایشگاه

هم حضور پیدا کردیم.
تصمیم داشتیم با یک شرکت ترکی قرار داد ببندیم که خدا را شکر بسته شد .


بطور کلی4 روزی آنجا بودیم که زمان بسیار کمی بود هم برای دیدن از کارخانه و شرکت مورد نظر هم بازدید از شهر و کار شخصی من اطلاعات دانشگاهی.

هر روز 6 صبح بیدار میشدم و شبها 22 بر می گشتیم. تا میا مدم دوشی بگیر و اطلاعات بدست آمده را فایل بندی کنم، ساعت 2 شب میشد . وقتی رسیدم تهران همش خوابیدم

.


این عکس ترکیه اروپا-آسیا میباشد، جداً در این همه زیبایی حیرت زده شدم. 

حالا قضیه قبل سفرم را نمیدانید. 1 روز قبل سفرم که پنجشنبه بود طبق معمول بیخوابی زده بود بسرم و هی کانالها را عوض میکردم به سرم زد مدارک سفر را زودتر جمع کنم تا بعداً هل نکنم اما چشمتون روز بد نبینه هر چی میگشتم پاسپورتم و پیدا نمی کردم ساعت 4 صبح شد دیگه نمیدونستم کجا رو بگردم از طرفی سعی میکردم سرو صدا هم نکنم که اهل و ایال خانه از خواب ناز بیدارنشن. ساعت شده بود نزدیک 7 صبح ، منم کلافه شده بودم و بغض گلومو گرفته بود که صدای برخورد کتری به سینک ظرفشویی به گوشم خورد ، پریدم از اتاقم بیرون و پدرو دیدم که با بهت به من نگاه میکنه آخه رنگ و روم خیلی پریده بود فکر شو بکنید یکی7 ساعت در سکوت دنبال چیزی بگرده یعنی چی؟؟؟ بنده خدا پدرم اون نیز بی اطلاع بود ، منتظر شدم تا مادر خانومی هم چشمانش را باز کند ، که گفت آره پیش ایشان هست ، منو بگین هم از تعجب خشکم زد و هم خوشحال شده بودم ،آخه صابقه نداشت اینجور مدارکم دست مادر خانومی بیافتد. حتی 1% احتمال هم نمیدادم. که گفتند که چند روز پیش به اتاقم رفته بودم که همینطوری برای دیدن تعداد مهرهای داخل پاسم آن را به اتاقش برده بود .


فردای آن روز هم من ساعت 4 صبح پرواز داشتم که 1 شب باید به فرودگاه میرفتم اون هم فرودگاه امام که اگه دستم به کسی که آنجا را برای ساختن فرودگاه انتخاب کرد برسه پوستشو زنده زنده میکنم . آخه شما بگین اونجا هم جا هست تو بیا بون فرودگاه ساختن؟؟ همه کشور ها سعی کردن برای اینکه دید توریسم به فضای ورودی شهر به زیبایی بنگرد، در بهترین فضا فرودگاه بسازند. بعد ایران گشته گشته رفته تو جاده قم فرودگاه ساخته!!!

خلاصه که 2 شب شد که نخوابیدم.از وقتی ام که رسیدم کار کار کار. اما در کل خوش گذست چون موفقیت داشت.

مهم نیست اگه درست نتوانستم لذت ببرم ، مهم اینه که توانستم یک موفقیت برای شرکت به ارمغان بیارم .

ایشاالله دفعه بعد دسته جمعی با شما دوستان.
دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
عید نوروز
تاريخ: شنبه 1387/01/03 ساعت :2 PM
سلام . ببخشید دیر میام .

عید بر همگان مبارک باد



نوروز

بعد هشت سال آرزوی بودن دور سفره عید، باز هم آرزو به دل شدم.

آخه آبله مرغان گرفتم. آن هم دقیقا یک روز قبل عید.

دقیقه های واپسین سال هم، پدر در داروخانه من در ماشین منتظر بودم. باز هم یک سال دیگرم در تنهایی عید شد



آلان حالم خیلی بهتره ، اما خیلی وحشتناک شدم.حتی به کف پاهام هم رحم نکرده. نه می توان راه برم و نه بشینم. ( آخه یک جای دیگه هم گلگون شده )


کارم شده همش دراز کشیدن. بیچاره مامانم همه کارامو انجام میده.

عید دیدنی هم نمی تونم برم!! بقول مادر بزرگم ، زنگ باید بزنم که همه عیدی ها رو پیک برام بفرستند.

این هم از روزگار ما


دعا مرحمت فرمایید


دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
ایران و پدر بزرگم.
تاريخ: یکشنبه 1386/12/05 ساعت :7 PM

من آمدم، اما دیر بود.... او رفته بود

 

3-4 هفته ای میشه که رسیدم.آمدم تا بمانم و جزو ایرانیان دیگر در خیابانهای شلوغ شهر پرسه بزنم.

 

پدر بزرگم آقای عباس ایرانی 

 

3سالی میشد که دیگر مثل قبل از پله های حیاط به زیر زمین که کارگاه کاری خود کرده بود دیگر نمیرفت، چون دیگر توان سابق را نداشت.

 تابستان ، ما نوه ها را جمع کرده بود که هرکدام گوشه ای از حیاط را جمع و جور کنیم. یادش بخیر برای حرکت گلدان یا تعویض خاکشان،یک نوع نسخه میفرمود، که ما بچه ها به فرمایشاتش، میگفتیم:" بیانۀ آقا.".چه شاد به گلدانها مینگشت ، گویی فرزندانش بودند.

 

خیلی سخته خبر فوت عزیزت را از غریبه بشنوی ، آن هم وقتی شادی از این که کاری را تمام کردی، از اینکه رسیدی بجایی که تعلق داری، از اینکه توانستی آرزوی والدینت را برآورده کنی،.... صبحی که تازه از سفر  رسیدی و با صدای تلفن از خواب ناز بیدار بشوی و خبر.........

آره رفته بود. رفت تا دیگر به این دنیا تعلقی نداشته باشه.

 امشب شب چهلمی است که دیگر بین ما نیست. رفت تا آرامش ابدی را تجربه کند.

هنوز که هنوزه نمیتوتنم باور کنم که ندیدمش تا ببوسمش....

 دیگر با آن چشمان خسته ش مرا نگاه نمیکند ،

 با دستان لرزانش دستانم را نمیگیرد

 و

 با وقار همیشگی اش با رعایت تمام ادب در حالی که بزحمت دهان میگشود، رو به من نمیکند و نمی گویید:

" عزیزم من همیشه از مادرت جویای احوالت  بودم."

 

 دیگر گلدان ها درخشش قبلی را ندارند.

 

بعد مراسم حتی تک شاخه گل مریمی که بالای قابت بود و تمام فضای خانه را عطر آگین کرده بود ، از خودنمایی باز ایستاد و چون شما سکوت کرد.

 

حیاط خانه پدر بزرگم دیگر حیاتی ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
نگاشتن یا ننگاشتن ؟؟
تاريخ: چهارشنبه 1386/11/10 ساعت :5 PM

سلام و ...........

بگذریم ، حالا از چی نمیدونم .......

شده بعضی وقتها مثل بعضی ها بعضا بغض نوشتاریمان میترکه و آن وقت کیبرد را به دست میگیرن یا با انگشت بر دگمه های آن فشاری وارد میکنند تا بعضی از حروف را برای دید بعضی ها بنمایش بگذارند.

( آخه دیگه کمتر کسی این روزا قلم بدست میگیره ما از اون بعضی ها هستیم)

میدونین گاهی بعضی ازآدم ها بعضی دیگر را بیاد خودشون میندازند که قبلا در بعضی وقتها چه کارهای مشابهی انجام میدادند،

ما هم بکی از اون بعضی ها هستیم

یا میشه گفت بودیم ،باشیم؟؟؟

اون قدیم که کیبردی نبود و بعضی ها قلم میگرفتند به دست تا چند خطی بر تنه نازک کاغذ بیچاره که یک زمانی از تنۀ درخت جاندار که بعدها نچندان جاندار و بعدا شاید کاملا بی جان شد (به جان شما با جان این جاندار یا بدون جان از اول کاری نداشتم بر ما گماشتند ) خیلی دور شدم از جمله ... آهان و خلاصه که اون نویسنده مینگاشت با دود و نور شمع با یک لیوان چای پر رنگ..... و حال من که از هم که از بعضی های سری دوم هستم با پتوی دور خود کشیده کیبرد بر روی پا و پفک چیتوزکه بلا خره در غربت توانستم گیر بیاورم ( بخدا تبلیغات نیست ، مخلص شرکت مینو و سایرین هم هستیم چه کنیم صادرات ندارند !!!) مینگارم مثل همون که موهایش ریخت تا چاپی کند و من مثل بسیار بعضی های دیگراصلا برامون مهم نیست چاپ بشه یا نه (اما حق کپی رایت محفوظ است) فقط مهم اینه که تخلیه ذهنی بشیم کار خودمان را میکنیم . اصلا کی به کیه؟ که چی میگیم چی میخواهیم؟!. مهم یا إهم یا أهم قضیه همینه که بنویسیم. ها اگه هم شد با اُ هم اندازه گیری بشه که کسی دچار نوسان برقی حاصل از نوشتاری بعضی ها با بعضا خود من نشه.

حالا قرض از نوشتن چی بود بماند .

اما خوب نوشتم که بازهم جز بعضی ها باشم و تا کی را باز بعضی دیگر مشخص میکنند و بعضی وقتها بازی زمان .

نوشتم همین.

دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
انگلیش واژه
تاريخ: دوشنبه 1385/08/29 ساعت :8 PM

منو ببخشید این دفعه میخوام به انگلیسی بنگارم و تایپ فارسی کمی سخته.

 

I don’t know what to say after long  time,

 I just come Back, and I’m happy about this

I came back to write for u , who believeهد me , who like my words.

And especially for myself when  i miss myself and my memories , then can refer to here & remind them truely, remember my filling , at the time of writing.

 

Many things happen during my absence, some important, and some not important.

1. The 1 day after eid , a psychologic doctors came here , he had stayed for about 10 days,

we gathered for listening to his words in an area just like a class, for about 3 hrs daily,and  it was perfect,

 he proved us that how life is beautiful, how not caring about our problems just like Hell, how to stay in calmness position, how to not loosing our tempo, how to be success in every thing , etc.

He tell us that every thing comes up from our mind, if we think positive, the world is in the order to reply in positive too and shall be in vise versa for negative thinking.The positive thinking  have to be complitely in belive scence. 

 i tried during this absence and it  works,

 He tell us that every thing show up in form of problem , has a positive point in future in our life, which some of may take 20 years but we will see the result in future, he gave us many examples which all of them were true.

2. I’m not recovered yet, still feeling seek, I don’t know what kinda seekness is my typo(the doctor either :( ), but I’m still under caring of doctors, is  now almost 3 month.

 although I’m seek, but thanks god not pain like before, just infections.

3. I got roommate. This girl belongs also to Iran, and she is first year student, , the problem is that her mom comes along with her too, and almost 15 days that they are living in my room , I don’t know that her mother is not sure that have to leave her daughter and go or she is that much carious that wana use whole of her visa in my room, although is not parent are not allowed to stay in hostel. Our Warner has told her to go out, and now she is not in hostel, tonight after 15 days ill be sleep alone again J

4. is more then 1 week that my preps has started, I just enjoyed about 4 days then I came serious with my books, because it had already given test of all the subjects in 2last week of the term. This term I have 10 tests, god help me,

 thanks god after the examination ill go to final year, and then ill be sure that I can draw the lines on my wall like prisoners who are  waiting of freedom time upcoming.

And many more things which are not that much important.

I miss some one as usuall.

I’m waiting for your comments.

 

 

دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
عید سعید فطر بر همۀ عاشقان مبارک
تاريخ: چهارشنبه 1385/08/03 ساعت :1 AM

عید

 

 

eid

 

 

روزم شب از محالی خوابی خیالی
از موی او نال و نالان مویی و نالی

نعل سمندش از خاک بر شده تا افلاک
در غم او رشک مجنونم من و دل حالی

تو شمع کاشانه منم چو پروانه
دلم به زلف توست مزن بر او شانه

جانا بدرالدجایی دام دلهایی
از رشک تو زهره گویان: رو چه آرایی؟


از رخ خوبت هیهات مه به فلک شه مات!
مانده چو گو سر به چوگان من سودایی...

دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
تو مثل...............
تاريخ: جمعه 1385/07/21 ساعت :10 PM

یک روزقبل از اون روزی که گذاشتمت پیش قاضی که بدون دلدادگی روی تو قضاوت کنه. خوابتو دیده بودم باز.(مگر خواب ببینمت)

 دیدم که چه خوشتیپ شده بودی.

خواب دیدم داری میری که پرواز کنی.

دیدم که دوماد شده بودی.

چه کت شلوار بهت میآمد.

من هیچ گاه تورو با این تیپ ندیده بودم.

من هم دعوت بودم.

دوستنمان هم بودند.

خانوادمان هم بودند.

اما بین خوشیها در گلوی من بقضی بزرگ

بر لب تو هم خنده ای هویدا نبود.

نگاهی سرد بر من کردی . نگاهی که توش معنای خاصی نبود.

و من از ترس آنکه مبادا کسی متوجه ناراحتی من بشود ، مجبور به پنهان کردن بغصم بودم. جالب اینکه دوستمان متوجه غمم شده بود و به روی خود نیاورد.

من پیش مادرت نشسته بودم و او نیز از  این بابت خوشحال نبود.

........

وقتی ساعتم زنگ زد ، دلم نمی خواست از خواب بیدار شوم. با اینکه در خواب غصه داشتم ، میخواستم همچنان به دیدنت ادامه دهم.

 

نمن دانم تعبیر خواب چی بود؟؟؟ اما خواب های من معمولاً خبر از یک اتفاق را میدهند. که اگر راست باشد خوشحالم اگر خوشحالی.

 

*******************************

نشانی ازت هست. و من دو دل. نمی خواهم که بخاطر دلتنگیهایم  برگردی. نمیخوام که باعث باری بر تو باشم. روزی که دیدم که تو هم مثل من شدی. حاضرم برای دیدنت.

 

*******************************

بر تو می اندیشم:

بر تو می اندیشم که مثل  رودخانه میمونی

که مثل برگ گل شقایق

لای دفتر خاطرات یک عاشق می مونی

بر تو می اندیشم

 بر تو می اندیشم  که مثل  آرزوی محالی

که مثل تک برگ کشیده

بر روی دفتر شعرم میمونی

تو...

تو مثل لا له عباسی

مثل اولین شکوفه، بهاری میمونی

تو...........تو.........

تو مثل خبر خوش برای چشمهای نا بینا  میمونی.

تو خوشبو یی،

 مثل مریم،

 تو مثل گل شبو میمونی

 تو خوش الحانی،

 تومثل صدای پای باران بر روی شیشه  میمونی.

تو مثل بنفشه،

مثل آلاله میمونی.

تو گرمی و مهربان

تو مثل آغوش کبوتر میمونی.

من

 من مثل برگ پاییزی

که با تاکید به درخت تکیده.

تو متل آمدن بهار منمونی.

بر تو می اندشم

*******************************

 

التماس دعا از همهء شما عزیزان در این شبهای قدر را خواستارم

امیدوارم همهء دعا ها قبول درگاه حق بشود

                                        

 

 

 

 

 

دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
دل واژهای بریده بریده.
تاريخ: جمعه 1385/07/07 ساعت :8 AM
سلام .

سلامی  رنگین ، چون رنگهای خوش گلها

باز هم من آمدم ، آمدم تا بنویسم .

اتفاقات زیادی در این چند وقت که نبودم ، افتاده.

اول از همه بگم که من کمی از سلامتی ام را از دست داده بودم ،که به شکر خدا ،تا حدی آن را باز یافتم ؛ یک کم دیگه مونده که اونم مال بدن لوس منه، (وگرنه که دکترها نمی خوان پول اضافه بگیرن ، دارو ها هم عالی هستن!!!!!!)