وقتی همه داشتن از من صلب شد
دم نزدم
خواستم بدست آوردم
اما ازم گرفتن
مقاومت کردم
گشتم یافتم
اما کسی با من قسمتش نکرد
باختم
این سه چیز :
محبت
امید
عشق
تحمل تا به کی
زندگی چرا؟

از تمامی شما دوستان عزیز دعوت به عمل می آید تا در هشتمین نمایشگاه بین المللی تاسیسات ساختمانی و سیستمهای گرمایشی،سرمایشی و تهویه ، حضور به عمل رسانید
حضور گرمتان، دلگرمی ماست

در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود
۱) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی مستقیم
۲) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه: ” اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن”، به این می گن تبلیغات
۳) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین:”من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی تلفنی
۴) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: ” در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی
۵) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: “شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
۶) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
۷) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
۹) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” ، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار
10 الی 12 سانسور (چشمک)
۱۳- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. سعی می کنید به ش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو می گیره و با هم می رن سان فرانسیسکو. به این می گن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.
۱۴- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ به ش می دید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توی سرتون می زنه، چون شدیداً استقلالیه. به این می گن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.
۱۵- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ امّا اون پیشنهادِ شما رو قبول نمی کنه، چون که زندگیِ خوبی در کنارِ دوستِ دخترِ عزیزش داره! به این می گن حق همیشه با مشتری است.
۱۶- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ در همین لحظه ناگهان موبایلتون زنگ می زنه و شما تهدید به مرگ می شید شما هم دمتون رو میذارید روی کولتون و میرید به این میگن ناتوانی در ورود به بازار
۱۷- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.
۱۸- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.
۱۹- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید. به این میگن چشمچرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.
۲۰- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه، شما که بادیدن چهره ۶۰ ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار
۲۱- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. به جایِ این که جلو برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون می گید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره. به این می گن بازاریابی سنتی.
۲۲- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت می کنه و در موردِ شما توضیح می ده و شما با هردوی اونا ازدواج می کنید. به این می گن بازاریابی دهان به دهان!
۲۳- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، و می خوام کاری کنم که شما در مدتِ کوتاهی به آرزوهاتون برسید. سیستمِ کار به این شکله که شما با من ازدواج می کنید، بعد دوستان و آشنایانِ خودتون رو هم تشویق به این کار می کنید. به ازای هر سه نفر چپ، سه نفر راست که با من ازدواج کنن، شما می تونید … سهم بیشتری از ثروت من ببرین به این می گن «بازاریابی شبکه ای».
۲۴- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن با توجه به جریانات اخیر ما می تونیم n تا بچه داشته باشیم»؛ اونهم که شدیدا عاشق بچه است موافقت می کنه و با هم یک مهد کودک راه می اندازید. به این میگن توجه به علاقمندی های بازار
۲۵- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم می پرسه اگر با تو ازدواج کنم چند تا بچه می خواهی؟ شما می گید هرچی بیشتر بهتر تازگی آزاد اعلام شده و تا ۵۰ میلیون جا داریم!!! اما طرف چشمهاش سیاهی می ره و روی زمین ولو میشه. به این میگن نقص در مدیریت رشد بازار.
۲۶- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه به شرط اینکه ازش بچه نخواهید. شما که عاشق بچه هستید آنهم بیشتر از دوتا بهتون بر می خوره و به توافق نمی رسید. به این میگن فقدان تفاهم در عرضه و تقاضا
۲۷- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما از شما بیش از دوبچه می خواهد. شما قادر به انجام این کار نبوده و مخالفت می کنید. به این میگن محدودیت تولید.
۲۸- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما به شما تذکر می ده که بیش از دو بچه دارد. شما هم جا خورده و پا پس می کشید. به این میگن استهلاک در مواد اولیه!
۲۹-شما در یک مهمانی، دو دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کنید بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم »؛ اون هم نگاهی به چشمهای شما میکنه و میگه اینجا که جز من دختر دیگه ای نیست! بعداش هم هیچی نشده سر من هوو می خوای بیاری!
به این میگن نقص کالا در بازار
۳۰- شما در یک مهمانی، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. سرگردان می شید که جلو کدوم برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار
امروز همان فردای است که ديروز منتظرش بودی
تو هديه الهی از خداوندی برای سينه پر دردمن:عطر وجودت را برای شفا می بويم..........!
ای شلغم
خدايا شاهد تنهايي ام باش بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادي ام باش اسير موج هاي تند خشمم تو آرام دل دريايي ام باش دل خسته خريداري نداره تو خواهان صفاي ذاتي ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزاني هم باش
ای که دور از منی و یاد منی،با خبر باش که دنیای منی...شادیت شادی من،غصه ات غصه من...قلب من خانه تو خانه ات قبله من دوست دارم
آسمان رنگ خدا گشت بيا پر بزنيم
باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم
فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست
پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم
يک نفر باز مرا در خود من مي خواند
پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم
باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم
جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم
دلا ياران سه قسم اند گر بداني زباني اند و ناني انـد و جـاني به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني
گوش کن ...یک نفر ...آنطرف پنجره ی بسته...تورا میخواند! و نسیم...لای این پرده ی آویخته رامی کاود... تا تو را در یابد، نورخورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...لب درگاه تو در یک قدمی می ماند... قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است! پرده را برداریم ، دل این پنجره را باز کنیم..!
ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم
سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا
طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا ميشه
در غريبي ناله ها کر دم کسي يادم نکرد ، در قفس جاندادم و صياد ازادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود، آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي
انگشتتو مشت کن..... مشته؟
مشته مشته؟
حالا محکم بزن تو چشمت تا کور بشی دوریمو نبینی......!!!
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموی توست اما ریشه ی عمر من است
فکر مي کرديم عاشقی هم بچگيست ... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست
زندگی چيزيست شبيه يک حباب ... عشق آباديه زيبايی در سراب
فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!
یه سنگ کافیست برای شکستن یه شیشه! یه جمله کافیست برای شکستن یه قلب! یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن! یه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگي
اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري
ویلیام شکسپیر میگه : زمانی که فکر می کنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یکی یه گوشه دنیا هست که واسه دیدنت لحظه شماری می کنه...
به دريا شكوه بردم از شب دشت، وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت، به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛ سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!
.پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی
من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
در اندرون همه ما خزانهاي بيكران از عشق و شادماني و نعمت هست كه ميتواند آنچه را كه در آرزوي آنيم، برايمان فراهم كند
دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است
اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد
خودم دارم. اما خدا را شکر میکنم که وقت مرده ندارم
2-3 هفته پیش
ISO_SODEX در نمایشگاه
هم حضور پیدا کردیم.
تصمیم داشتیم با یک شرکت ترکی قرار داد ببندیم که خدا را شکر بسته شد .
بطور کلی4 روزی آنجا بودیم که زمان بسیار کمی بود هم برای دیدن از کارخانه و شرکت مورد نظر هم بازدید از شهر و کار شخصی من اطلاعات دانشگاهی.
هر روز 6 صبح بیدار میشدم و شبها 22 بر می گشتیم. تا میا مدم دوشی بگیر و اطلاعات بدست آمده را فایل بندی کنم، ساعت 2 شب میشد . وقتی رسیدم تهران همش خوابیدم
.

این عکس ترکیه اروپا-آسیا میباشد، جداً در این همه زیبایی حیرت زده شدم.
حالا قضیه قبل سفرم را نمیدانید. 1 روز قبل سفرم که پنجشنبه بود طبق معمول بیخوابی زده بود بسرم و هی کانالها را عوض میکردم به سرم زد مدارک سفر را زودتر جمع کنم تا بعداً هل نکنم اما چشمتون روز بد نبینه هر چی میگشتم پاسپورتم و پیدا نمی کردم ساعت 4 صبح شد دیگه نمیدونستم کجا رو بگردم از طرفی سعی میکردم سرو صدا هم نکنم که اهل و ایال خانه از خواب ناز بیدارنشن. ساعت شده بود نزدیک 7 صبح ، منم کلافه شده بودم و بغض گلومو گرفته بود که صدای برخورد کتری به سینک ظرفشویی به گوشم خورد ، پریدم از اتاقم بیرون و پدرو دیدم که با بهت به من نگاه میکنه آخه رنگ و روم خیلی پریده بود فکر شو بکنید یکی7 ساعت در سکوت دنبال چیزی بگرده یعنی چی؟؟؟ بنده خدا پدرم اون نیز بی اطلاع بود ، منتظر شدم تا مادر خانومی هم چشمانش را باز کند ، که گفت آره پیش ایشان هست ، منو بگین هم از تعجب خشکم زد و هم خوشحال شده بودم ،آخه صابقه نداشت اینجور مدارکم دست مادر خانومی بیافتد. حتی 1% احتمال هم نمیدادم. که گفتند که چند روز پیش به اتاقم رفته بودم که همینطوری برای دیدن تعداد مهرهای داخل پاسم آن را به اتاقش برده بود .
فردای آن روز هم من ساعت 4 صبح پرواز داشتم که 1 شب باید به فرودگاه میرفتم اون هم فرودگاه امام که اگه دستم به کسی که آنجا را برای ساختن فرودگاه انتخاب کرد برسه پوستشو زنده زنده میکنم . آخه شما بگین اونجا هم جا هست تو بیا بون فرودگاه ساختن؟؟ همه کشور ها سعی کردن برای اینکه دید توریسم به فضای ورودی شهر به زیبایی بنگرد، در بهترین فضا فرودگاه بسازند. بعد ایران گشته گشته رفته تو جاده قم فرودگاه ساخته!!!
خلاصه که 2 شب شد که نخوابیدم.از وقتی ام که رسیدم کار کار کار. اما در کل خوش گذست چون موفقیت داشت.
مهم نیست اگه درست نتوانستم لذت ببرم ، مهم اینه که توانستم یک موفقیت برای شرکت به ارمغان بیارم .
ایشاالله دفعه بعد دسته جمعی با شما دوستان.

بعد هشت سال آرزوی بودن دور سفره عید، باز هم آرزو به دل شدم.
آخه آبله مرغان گرفتم. آن هم دقیقا یک روز قبل عید.
دقیقه های واپسین سال هم، پدر در داروخانه من در ماشین منتظر بودم. باز هم یک سال دیگرم در تنهایی عید شد
آلان حالم خیلی بهتره ، اما خیلی وحشتناک شدم.حتی به کف پاهام هم رحم نکرده. نه می توان راه برم و نه بشینم. ( آخه یک جای دیگه هم گلگون شده )
کارم شده همش دراز کشیدن. بیچاره مامانم همه کارامو انجام میده.
عید دیدنی هم نمی تونم برم!! بقول مادر بزرگم ، زنگ باید بزنم که همه عیدی ها رو پیک برام بفرستند.
این هم از روزگار ما
دعا مرحمت فرمایید
من آمدم، اما دیر بود.... او رفته بود
3-4 هفته ای میشه که رسیدم.آمدم تا بمانم و جزو ایرانیان دیگر در خیابانهای شلوغ شهر پرسه بزنم.
3سالی میشد که دیگر مثل قبل از پله های حیاط به زیر زمین که کارگاه کاری خود کرده بود دیگر نمیرفت، چون دیگر توان سابق را نداشت.
تابستان ، ما نوه ها را جمع کرده بود که هرکدام گوشه ای از حیاط را جمع و جور کنیم. یادش بخیر برای حرکت گلدان یا تعویض خاکشان،یک نوع نسخه میفرمود، که ما بچه ها به فرمایشاتش، میگفتیم:" بیانۀ آقا.".چه شاد به گلدانها مینگشت ، گویی فرزندانش بودند.
خیلی سخته خبر فوت عزیزت را از غریبه بشنوی ، آن هم وقتی شادی از این که کاری را تمام کردی، از اینکه رسیدی بجایی که تعلق داری، از اینکه توانستی آرزوی والدینت را برآورده کنی،.... صبحی که تازه از سفر رسیدی و با صدای تلفن از خواب ناز بیدار بشوی و خبر.........
آره رفته بود. رفت تا دیگر به این دنیا تعلقی نداشته باشه.
امشب شب چهلمی است که دیگر بین ما نیست. رفت تا آرامش ابدی را تجربه کند.
هنوز که هنوزه نمیتوتنم باور کنم که ندیدمش تا ببوسمش....
دیگر با آن چشمان خسته ش مرا نگاه نمیکند ،
با دستان لرزانش دستانم را نمیگیرد
و
با وقار همیشگی اش با رعایت تمام ادب در حالی که بزحمت دهان میگشود، رو به من نمیکند و نمی گویید:
" عزیزم من همیشه از مادرت جویای احوالت بودم."
دیگر گلدان ها درخشش قبلی را ندارند.
بعد مراسم حتی تک شاخه گل مریمی که بالای قابت بود و تمام فضای خانه را عطر آگین کرده بود ، از خودنمایی باز ایستاد و چون شما سکوت کرد.
حیاط خانه پدر بزرگم دیگر حیاتی ندارد.
سلام و ...........
بگذریم ، حالا از چی نمیدونم .......
شده بعضی وقتها مثل بعضی ها بعضا بغض نوشتاریمان میترکه و آن وقت کیبرد را به دست میگیرن یا با انگشت بر دگمه های آن فشاری وارد میکنند تا بعضی از حروف را برای دید بعضی ها بنمایش بگذارند.
( آخه دیگه کمتر کسی این روزا قلم بدست میگیره ما از اون بعضی ها هستیم)
میدونین گاهی بعضی ازآدم ها بعضی دیگر را بیاد خودشون میندازند که قبلا در بعضی وقتها چه کارهای مشابهی انجام میدادند،
ما هم بکی از اون بعضی ها هستیم
یا میشه گفت بودیم ،باشیم؟؟؟
اون قدیم که کیبردی نبود و بعضی ها قلم میگرفتند به دست تا چند خطی بر تنه نازک کاغذ بیچاره که یک زمانی از تنۀ درخت جاندار که بعدها نچندان جاندار و بعدا شاید کاملا بی جان شد (به جان شما با جان این جاندار یا بدون جان از اول کاری نداشتم بر ما گماشتند ) خیلی دور شدم از جمله ... آهان و خلاصه که اون نویسنده مینگاشت با دود و نور شمع با یک لیوان چای پر رنگ..... و حال من که از هم که از بعضی های سری دوم هستم با پتوی دور خود کشیده کیبرد بر روی پا و پفک چیتوزکه بلا خره در غربت توانستم گیر بیاورم ( بخدا تبلیغات نیست ، مخلص شرکت مینو و سایرین هم هستیم چه کنیم صادرات ندارند !!!) مینگارم مثل همون که موهایش ریخت تا چاپی کند و من مثل بسیار بعضی های دیگراصلا برامون مهم نیست چاپ بشه یا نه (اما حق کپی رایت محفوظ است) فقط مهم اینه که تخلیه ذهنی بشیم کار خودمان را میکنیم . اصلا کی به کیه؟ که چی میگیم چی میخواهیم؟!. مهم یا إهم یا أهم قضیه همینه که بنویسیم. ها اگه هم شد با اُ هم اندازه گیری بشه که کسی دچار نوسان برقی حاصل از نوشتاری بعضی ها با بعضا خود من نشه.
حالا قرض از نوشتن چی بود بماند .
اما خوب نوشتم که بازهم جز بعضی ها باشم و تا کی را باز بعضی دیگر مشخص میکنند و بعضی وقتها بازی زمان .
نوشتم همین.
منو ببخشید این دفعه میخوام به انگلیسی بنگارم و تایپ فارسی کمی سخته.
I don’t know what to say after long time,
I just come Back, and I’m happy about this
I came back to write for u , who believeهد me , who like my words.
And especially for myself when i miss myself and my memories , then can refer to here & remind them truely, remember my filling , at the time of writing.
Many things happen during my absence, some important, and some not important.
1. The 1 day after eid , a psychologic doctors came here , he had stayed for about 10 days,
we gathered for listening to his words in an area just like a class, for about 3 hrs daily,and it was perfect,
he proved us that how life is beautiful, how not caring about our problems just like Hell, how to stay in calmness position, how to not loosing our tempo, how to be success in every thing , etc.
He tell us that every thing comes up from our mind, if we think positive, the world is in the order to reply in positive too and shall be in vise versa for negative thinking.The positive thinking have to be complitely in belive scence.
i tried during this absence and it works,
He tell us that every thing show up in form of problem , has a positive point in future in our life, which some of may take 20 years but we will see the result in future, he gave us many examples which all of them were true.
2. I’m not recovered yet, still feeling seek, I don’t know what kinda seekness is my typo(the doctor either :( ), but I’m still under caring of doctors, is now almost 3 month.
although I’m seek, but thanks god not pain like before, just infections.
3. I got roommate. This girl belongs also to Iran, and she is first year student, , the problem is that her mom comes along with her too, and almost 15 days that they are living in my room , I don’t know that her mother is not sure that have to leave her daughter and go or she is that much carious that wana use whole of her visa in my room, although is not parent are not allowed to stay in hostel. Our Warner has told her to go out, and now she is not in hostel, tonight after 15 days ill be sleep alone again J
4. is more then 1 week that my preps has started, I just enjoyed about 4 days then I came serious with my books, because it had already given test of all the subjects in 2last week of the term. This term I have 10 tests, god help me,
thanks god after the examination ill go to final year, and then ill be sure that I can draw the lines on my wall like prisoners who are waiting of freedom time upcoming.
And many more things which are not that much important.
I miss some one as usuall.
I’m waiting for your comments.


روزم شب از محالی خوابی خیالی
از موی او نال و نالان مویی و نالی
نعل سمندش از خاک بر شده تا افلاک
در غم او رشک مجنونم من و دل حالی
تو شمع کاشانه منم چو پروانه
دلم به زلف توست مزن بر او شانه
جانا بدرالدجایی دام دلهایی
از رشک تو زهره گویان: رو چه آرایی؟
از رخ خوبت هیهات مه به فلک شه مات!
مانده چو گو سر به چوگان من سودایی...
یک روزقبل از اون روزی که گذاشتمت پیش قاضی که بدون دلدادگی روی تو قضاوت کنه. خوابتو دیده بودم باز.(مگر خواب ببینمت)
دیدم که چه خوشتیپ شده بودی.
خواب دیدم داری میری که پرواز کنی.
دیدم که دوماد شده بودی.
چه کت شلوار بهت میآمد.
من هیچ گاه تورو با این تیپ ندیده بودم.
من هم دعوت بودم.
دوستنمان هم بودند.
خانوادمان هم بودند.
اما بین خوشیها در گلوی من بقضی بزرگ
بر لب تو هم خنده ای هویدا نبود.
نگاهی سرد بر من کردی . نگاهی که توش معنای خاصی نبود.
و من از ترس آنکه مبادا کسی متوجه ناراحتی من بشود ، مجبور به پنهان کردن بغصم بودم. جالب اینکه دوستمان متوجه غمم شده بود و به روی خود نیاورد.
من پیش مادرت نشسته بودم و او نیز از این بابت خوشحال نبود.
........
وقتی ساعتم زنگ زد ، دلم نمی خواست از خواب بیدار شوم. با اینکه در خواب غصه داشتم ، میخواستم همچنان به دیدنت ادامه دهم.
نمن دانم تعبیر خواب چی بود؟؟؟ اما خواب های من معمولاً خبر از یک اتفاق را میدهند. که اگر راست باشد خوشحالم اگر خوشحالی.
*******************************
نشانی ازت هست. و من دو دل. نمی خواهم که بخاطر دلتنگیهایم برگردی. نمیخوام که باعث باری بر تو باشم. روزی که دیدم که تو هم مثل من شدی. حاضرم برای دیدنت.
*******************************
بر تو می اندیشم:
بر تو می اندیشم که مثل رودخانه میمونی
که مثل برگ گل شقایق
لای دفتر خاطرات یک عاشق می مونی
بر تو می اندیشم
بر تو می اندیشم که مثل آرزوی محالی
که مثل تک برگ کشیده
بر روی دفتر شعرم میمونی
تو...
تو مثل لا له عباسی
مثل اولین شکوفه، بهاری میمونی
تو...........تو.........
تو مثل خبر خوش برای چشمهای نا بینا میمونی.
تو خوشبو یی،
مثل مریم،
تو مثل گل شبو میمونی
تو خوش الحانی،
تومثل صدای پای باران بر روی شیشه میمونی.
تو مثل بنفشه،
مثل آلاله میمونی.
تو گرمی و مهربان
تو مثل آغوش کبوتر میمونی.
من
من مثل برگ پاییزی
که با تاکید به درخت تکیده.
تو متل آمدن بهار منمونی.
بر تو می اندشم
*******************************
التماس دعا از همهء شما عزیزان در این شبهای قدر را خواستارم
امیدوارم همهء دعا ها قبول درگاه حق بشود
سلامی رنگین ، چون رنگهای خوش گلها![]()
باز هم من آمدم ، آمدم تا بنویسم .
اتفاقات زیادی در این چند وقت که نبودم ، افتاده.
اول از همه بگم که من کمی از سلامتی ام را از دست داده بودم ،که به شکر خدا ،تا حدی آن را باز یافتم ؛ یک کم دیگه مونده که اونم مال بدن لوس منه، (وگرنه که دکترها نمی خوان پول اضافه بگیرن ، دارو ها هم عالی هستن!!!!!!)![]()
دوم اینکه:چند نفر از دوستانم بلا خره کمر غول را شکسته و تشریف به خانه بخت بردن و والدینشون از زحمت ترشی انداختن خلاص شدن ![]()
![]()
صدف با بهروز: بلاخره شاهنامه ی قرن معاصر را نوشتن. آخه اینا هم شیرین و فرهاد مدرن بودند.
مسافر خسته ی منم عقد کرد با میثم آقا: آخی مسا فر ما هم رفت خانه بخت.
خواهر مسافرم یکی زود تر از مسافر بال گشود.
زکیه با علی : این خانوم خیلی زیرزیرکی کار خودشو کرد. اون پسره هم کم بلا نبود
زینب. ح. با مصعب: اگه غیر این میشد جای تعجب داشت. کی بود که ندونه!!!![]()
جواد با بک دختر خانوم که اشمشو نمیدونم: آخی کی فکر میکر دبه این جوجوی ما ،به این زودیها دختر بدن.!!!
به همه ی آنها تبریک میگم و آرزوی خوشبختی براشون از خدا میخواهم.
پروازتون به دشت عشق مبارک
****************************
چند وقت پیش خواب عجیبی دبدم. یادم است که انرژی آن خواب تا چند روز منو سر حال نگهداشت.
آره خوابتو دیدم. تو بودی، پدرم بود. برادرم بود، مادرت بود.
قصد سفر داشتیم، تو خواب باور نداشتم که تویی و من در کنارت.
نگاهت به من زیبا بود. گویی هیچگاه نرفته بودی. گوبا همیشه در دنیایم باقی بودی.
چه آرامشی داشتی؟؟؟
هنوز گرمای دستت در خواب را احساس من کنم.
شیرین بود. خیلی شیرین.
****************************
اینروزها را دارم با زهرا میگذرونم. دوستی که ا زسالهای پیش دانشگاهی همراه دیار غربتم بود تا به حال. میشه گفت او بهترین دوستم در این سالها بود.
و او تا دو سه ماه دیگر اینجا نخواهد ماند و به وطن باز خواهد گشت.
من میمونم تا ۱ سال دیگر . آخر دوره ی درسی من ۵ ساله و او ۴ ساله است.
به او خیلی عادت کردم. همه کارها مونو با هم انجام میدیم. دلم برایش از الان تنگ شده.
امیدوارم همیشه شاد و خندان مثل همیشه باشد.
****************************
این روزها زندگی خیلی جالب است:
صبح- کلاسها معمولا از ۸ تا ۱ گاهی هم تا ۱۱
بازگشت به هاستل- خواب
بیدار شدن- افطار
بیداری تا سحری ـخوردن سحری - خواب
و دو باره روز از نو روزی از نو
این استاد ها هم انگاری منتظر ماه رمضان بودند ، هرچی تحقیقات و امتحان بودانداختن توی این ماه.
راستی . تقریبا ۱ ماهی میشه که از مس ایرانیان غذا میگیرم. دیگه دست از کد بانو بودن بر داشتم. اینجوری هم راحت تره هم سرفه جویی در وقت هست تنها مشکلش کم بودن تنوع غذاست. و قتی که آشپز ایرانی نباشه خودتون بهتر میدونین چه طعمی میگیره.
اما خوب کاچی به از هیچی!!!!
****************************
چند وقت پیش با بچه ها نشسته بودیم و عکسهای ایران و تماشا میکردیم که نوبت به فایل برج میلاد و البته دوستان و همکاران رسید.
دلم برای تک تک افراد تنگ شد. مخصوصاْ برای خانمها که امسال به لطف خدا فراوانی نعمت بود در شرکت.
برای مهندس د. و ک. که اگه از دست من دیوونه نشدن خیلیه.!!
برای نگاه گرم و مهربان مهندس ق. که برادرانه بود.
شاید به آنجا بر نگردم. اما آنها را چون بهترین دوستانم دوست خواهم داشت.
****************************
دلم برای ماه رمضان پارسال خیلی تنگ شده .آخه من ایران بودم.
خیلی خوش میگذشت یا به مهمانی بودم یا بیرون.
از همه جالب تر که ۳ تا سریال و توانستم کامل ببینم.( از بس که سریال ندیدیم عقده ای شدیم)
دلو برای حلیم هایی که مادرم درست میکنه تنگ شده. دلم برای زولبیا و بامیه تنگ شده ( چقدر آخه من شکمو هستم؟!!!
)
****************************
بعد از ماه رمضان فقط ۲ هفته باید سر کلاس ها حاضر بشویم. و بعد آن امتحانا تمان شروع میشود( پایان ترم ۸ را عشقه)![]()
این در حالی است که ما هنوز جواب امتحانات ترم ۶ را نداریم( اینم از انضباط دانشگاه ما
)
****************************
خوب دیگه حرف زیاده و اما خدا وکیلی انگشتانم درد گرفت.
حالا بازم میام و مینویسم.
فعلاْ با اجازه.
التمتاس دعا![]()
(هر کی منو دعا نکنه، زبونش موقه افطار کردن بسوره)![]()
دوست دارم.
بوی نفسات
بورو نمیخوام بیبنمت
سفرت بخیرو ای آرزوی من. با تاریکی من هم نشین مشو
پوز خند
و بعد..................
حسرت
چه فایده؟؟؟؟؟
****************
میدونید در دنیای جوانان ما چقدر از این حرفها ردو بدل میشه؟؟ تا حالا به آمار خودکشی دقت کردین؟؟
چرا بایید اینقدر با احساسات بازی بشه تا پشیمونی بار بیاد؟؟
با اینکار به چی میخواهند برسند؟؟
خدایا به کسی امید مده اگه قراره دلش بشکنه
بعضی از دلشکستی ها هیچوقت فراموش نمی شه.سالها با آدم همراهه.
![]()
![]()
![]()
![]()
یادت خوش![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیخوام برگردی.نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی. میخوام هر جا باشی خوش باشی. گل خوشگلم
شکست عهد من و گفت : هرچه بود گذشت
بگریه گفتمش : آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت
همون بهشت روی زمین خودمون. در تمام راه احساس میکردم کنارمی.
همه حرفات برام که تداعیگر همون روزها بود روی ذهنم موج میزد.
چشمانم را بستم و با خیالت جاده را طی کردم.
صدای تو در گوشم بود.
چه رویایی بود اون روزها.
من اینک میگوییم که با خیالت شادم. با خیالت زندگی میکنم. با خیالت هر چند تکراری شدن حرفای کوتاهت به صورت خاطره. برایم تازه هستی.
هنوزم میگوییم دوست دارم نه بخاطره اینکه برگردی نه بخاطره اینکه تو را تسخیر کنم. من خودخواه نیستم. من تو را بخاطره خودت دوست دارم بخاطره خاطراتی که برام گذاشتی . بخاطره آرامشی که با خیالت دارم.
دوست دارم تا زنده باشی و تا شاد باشی.
من از دیدن لبخندی بر لبانت جون میگیرم. حتی اگر از غم من باشد.![]()
سه شنبه رفتم دندون عقلمو کشیده بودم . صورتم حسابی ورم داشت .![]()
چهار شنبه هم نرفتم شرکت .
امروز قرار بود بریم بازدید از برج میلاد. آرزو داشتم که برم برج.
صبح که آمدم شرکت ، با اتاقهای خالی روبرو شدم. کمی منتظر شدم. آخه تا حالا
سابقه نداشت که مهندس د.( رئیس بخش) دیر تر از من بیاد. پیش خودم فکر کردم نکنه دیروز که من نیامدم اینها برای خودشان برنامه ریختن و جدا گانه میرن برج.
یک sms زدم به آقای مهندس که چطوری هاست برنامه. اما جوابی نگرفتم.
زنگ زدم به مهندس ک. ( برادر به قول خودش) که گفت در جریان نیست و دارد به طرف شرکت حرکت میکند.
20 دقیقه بعد به تعداد اضافه شد. روی برد اسامی که قرار بود برن بازدیدو زده بودن. که بد شانسی من یکی از خانمها نیامده بود . دیگری هم که مهندس اجازه نداد بیاد. و موند مهندس ه. که اونم بخاطر بی برنامگی نمخواست بیاد. من موندم و حوضم که ای بابا یکی پاشه که با من بیاد .
خلاصه دیگه داشتم بی خیال برج میشدم . پاشدم که برم دنبال کار . دلو زدم به دریا رفتم پیش مهندس ه. گفتم. آقای مهندس شما جداً نمخواهید برید بازدید.
بنده خدا قیافه منو که دید دلش به حالم سوخت. گفت یه آژا نس بگیر بریم .
منم از خوشحالی پر در آوردم .![]()
خلاصه با آژانس رفتیم برج.
چون لپ من باد داشت هر کسی یه چیزی به من میگفت. جالبتر بابایی بود که تو برج دیدمش. گفت: چیه گوشت گذاشتی کنار لپت .![]()
اين برج با 435 متر ارتفاع پس از برج سي ان تورنتو كانادا با 3/553 متر ارتفاع، برج مسكو با 3/533 متر ارتفاع و برج شانگهاي چين با 500 متر ارتفاع در مكان چهارم برجهاي مخابراتي جهان قرار دارد. اين برج از 5 قسمت اصلي شامل: شالوده، ساختمان پاي برج (لابي)، بدنه اصلي برج، سازه راس و دكل تشكيل شده است. ساختمان راس آن يكي از بزرگترين ساختمانهاي راس در برجهاي مخابراتي دنياست. قراره فضای باز دور این برج درست کننود. که من از همین جا اعلام میکنم که ابن کار حد اقل ۵ سال دیگه کار داره گول ۴۰۰ روز و نخرین که فقط ۴۰۰ روز برای پایان ساخت سازه است نه کل کار.
.jpg)
اطلا عات زیادی به دست آوردم اما انشاال.... بعدها مینویسم.
الانم خیلی خوشحالم. به مهندس ه . هم میگم خوب شد بردمتون برج کلی خوشحال شدین !!!!![]()
من باز هم آمدم تا بنویسم.
حرف برای گفتن زیاده. اما همه حرفهارو نمیشه گفت.
اول اینکه که دعای بابایی شامل حالم شد باز هم برگشتم شرکت دوست داشتنی خودم.
دوم اینکه کارها کمی سنگینه .برای من هم درکش سخته.باعث نا رضایتی همکاران شدم. اما من که به همین راحتیها دست برنمیدارم. باز هم تلاش میکنم تا همونی بشم که انتظارشو از من دارن.
هدفم هنوز همونه. به هدف مینگرم تا از تلاش باز نایستم.
این روزها مشغله فکریم زیاد شده. از طرفی بابا م حالش زیاد خوب نیست و برادرم عمل کرده و مشکل عصبی برایش پیش آمده. بابا، بی حوصله است. من هم مثلا آمدم یه هوایی عوض کنم ، با دوستام باشم. اما وقتش برایم پیش نمیاد . خلاصه اوضا قمر در عقربه.
فکر کنم امسال هیچی از ایرانم نفهمم .
دلمم پره. پر.
دوست داشتم بتونم فریاد بزنم ، دردمو بگم. اما حیف که باید یک سری حرفها رو تو سینه حبس کنم.
این روزها سخت میشه به کسی اعتماد کرد. روی دوستی همیشه دوست نیست، گاهی خنجری در غلاف پنهون هست.
دلم برای خویش تنگ شده.
In my lonliness i think about every thing around.
in past in fort
i just wana say, that how much i care
how much i know.
im too lost in fortune.
there is no fear.
but
im melting from deep inside
there in no choice
there is no way
im crashing & crashing inside.
i just wana say, that how much can bear
how much can grow
im too lost in fortune
خوب یکیش اینه که فردا آخرین امتحانمو میدم.![]()
خبر بدیش جالبتره:
همون شب پرواز دارم. البته یه شهر دیگه.![]()
هههههههههههااااااااااااااااااااااااااااا
حالا اصل کاری
![]()
![]()
![]()
۴شنبه دارم میآم ایران.![]()
![]()
![]()
![]()
هووووووووووووووووووووووووووورررررررررررررراااااااااااااااااااا
دیگه تموم شد.
بازم میخوام بوی وطن هس کنم.
بازم شیرینی ایرانی.
بازم زبون شیرین فارسی.
بوی ایرانی.
وایییییییییییییییی باورم نمیشه که ساعالت آخری که اینجام.
اما حیف که بایید برگردم.
ولش کن فعلا با او مدنم به ایران خوشحال باشم.
ای مردم ایرانی دوستون دارم![]()
. حتی اخمتون ( که در اخم کردن استادین
).
تولدم مبارک. ۱ سال دیگه از برگ
زندگی ام کم شد. ولی.................
ساغر جون مرسی خانمی که به یادم
بودی. اما چند روزی زود منو به
دنیا آوردی![]()



آخی چه قدر خودم و تحویل گرفتم.
چه کنم آخه امروز همه فراموشم کرده بودند![]()
زندگی را میشود در یک نفس معنی کرد.
نفس " نفس که اگر نباشد زندگی نیست.
هیچکس نگران نفس از دست رفته اش ، یا نفس آینده اش نیست.
امّا به محض اینکه در خطری یا مشکلی گیر کنیم، این نفس است که به شماره میفتد یا بند می آید .
آنوقت است که دست و پا میزنیم تا نفسمان را باز یابیم.
میبینید چقدر نفس با ارزش است؟؟؟؟
وقتی نفست را یافتی دیگر به آن حتی فکر نمیکنی؛ به اون فکر میکنی که چه مشکلی بود، چگونه از پسش بر آمدی یا چگونه حلش خواهی کرد.
***********
چیزهای بی اهمیت در زندگی ما خیلی اتفاق میافتد؛ اما آنقدرها که ما به فکر مشکلات و اتفاقات روزانه(که دراینده به همۀ انها خواهیم خندید)؛ به فکری سلامتی هر نفسمان نیستیم.!!
نفس هر جاندار از قلب جاندار نشأت میگیرد.هر طپش قلب باعث دم وباز و عمل هوازی میشود،که این همان نفس است؛ و این طپش قلب به هردستور عقل انسان ،ضربانش بالا یا پایین میرود.که ان هم توسط عصب این دستور مبادله میشود.
عصبی شدن ما انسانهاست که درمیزان تنفسمان تأثیر میگذارد،باز هم نفس در دست گیرید.
************
یادم میاید وقتی مدرسه میرفتم ، یکدفعه بخاطر اینکه میترسیدم نمره ام در آن درس بد بشود. گریه میکردم، استادم آقای نیکونژاد( همیشه یادشان هستم و ممنان از زحماتش) به من گفت:" این اشکهایی که میریزی گناه است.این چشمان دست تو امانت است. توحق نداری بر چشمان خود فشار بیاوری که اشک از آن جاری شود."
این حرفش همیشه در گوش من صدامیکند.
حالا منم که میگویم"که نفس کشیدن یک نعمت الهی است، چه افرادی هستند که دارای بیماریهای تنفسی هستن ،هرگاه ممکن است بخاطر بالا نیامدن نفسشان با این دنیا خداحافظی کنند."
*********
جالبتر :
تا جالا به این فکر کرده اید که چرا به محبوب ،یا معشوقه یا همسر میگوییم همنفس؟؟چون از نفس چیزی عزیز تر نیست.
وقتی با یک نفس یک نفس دیگر قاطی میشود، زندگی معنی عشق واقعی میگیرد.
نفس،همنفس.یک نفس.
حال برایمان مهم باشد که نگذاریم هر چیزی بر روی نفس کشیدنمان تأثیر بگذارد. چون عزیز تر از نفسمان نیست، مخصوصاً وقی نفس دیگری برای نفس کشیدن شما میدمد.
نگذاریم نفس دیگری به خاطر اشتباه خودمان به شماره بیفتد.هرچند این نفس با شما باشد یا پشت شمشادهای زندگی پنهان و شما از دم او بیخبر.
نفس راغنیمت شمارید که همین نفس است که شاید فردایی باز دمی نداشته باشد.
آآآخیییی چه بویی داره وبلاگم. چقدر دلم تنگ شده بود.
از دوشنبه امتحاناتم شروع میشه. آآآآخجون دیگه دارم از دست این ترم راحت میشم.
فردا را فقط وقت دارم. خوب هم خوندم. این درس و خوب بلد بودم در طول سال.
از احوالات من بخواین بپرسین باید بگم . حالم خوبه اینقدر که تو این دو هفته حسابی چاق شدم.
اولین باره که فضای امتحان بهم ساخته.![]()
راستی برام خیلی دعا کنید،هرکی منو دعا نکنه انشالا خواب گربه نره ببینه.
انشالا تو مهمونی چنگال غذاش کج بشه!
انشالا جولوی یه فرده مهم عطسش بگیره بدون دستمال بمونه![]()
حال و هوای ایران بدجوری زده به سرم. یکی از دوستانم میگه هر چندوقت یکبار ما ایرانیها ایرانمون میگیره. حالا هم این درد شیرین به جون من افتاده.
یه خبره خوبم دارم که الان نمیگم. مزش به همینه که بعداً بگم.![]()
بگم؟؟؟؟؟
نچ نمیگم.![]()
فقط میدونم خودم دارم از خوشحالی میترکم.![]()
منتظره یک اتفاق باشین
سلام ببخشید که باز دیر آپ میکنم
.
والا آخر ترم بود و یه عالمه submission نمیدونم به فارسی چی میشه اما میتونم توضیح بدم.
submissionیعنی واگذاری تحقیقات داده شده به استاد در زمان تعیین شده
. 2 تا پروژه ام داشتم.![]()
خدا را شکر خوب توانستم انجامشان بدم. حالا باید دست به دامان خدا بشم برای امتحانات اصلیم.![]()
از دیروز preparation time( یعنی فرجۀ زمانی برای اماده سازی خود برای امتحانات)شروع شد.
برنامه ریختم که درست درس بخونم.
نمیدونم ایا بتونم یا نه! اما باید تمام سعیم را بکنم.
حجم درسی این دفعه جداً زیاده. یه عالمه فرمول بایید تو ذهنم بریزم.
از همه بدتر اینکه یه درس داریم که من هیچی در طول سال یاد نگرفتم ازش.
نمیدونم اصلاً موضوع چیه
. فقط کلاسهارو برای اینکه غیبت نخورم حاضر میشدم
.یه چیزایی هم تو آزمایشگاه یاد گرفتم که که فقط به درد امتحان عملی ام میخوره.![]()
برام خیلی دعا کنید.
مرمر
به من کمک کن از مسیر واقعی زندگیم هیچگاه خارج نشم.
به من اگاهی بده ، تا همیشه انسان بمانم."
میدانید همهُ ما مانند قاصدکی هستیم و که شاخه جدا بشیم،آرام برقصیم در فضا تا به کسی رسیم یا بر زمین بیافتیم تا همرنگ جماعت خاک بشیم؟
زندگی خیلی کوتاست ، کوتاه تر از یک گام آواز.
ای زندگی تو برای خود بگرد، دست از سر ما بردار
میدانم این نیز بگذرد
صبور باش. خوش تینت باش. آگاه باش
خدایا دوری چند ؟

ببخشید اگه بی سرو ته نوشتم. اما اینروزا خیلم دلم از آدما گرفته.
یک جورایی دلم برای خدا تنگ شده.
تو زندگی چقدر غمه، دلم گرفت از همه.
ای روزگار لعنتی ، تلخه بهت هرچی بهت بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
*****************
تا حالا شده تموم نقشه هاتون نقش بر آب بشه؟؟
تاحالا معلق موندین؟؟
انگار زندگی یه مسابقۀ رالی است!! کجارو میخوایم فطح کنیم؟؟
چرا باید کاری کنیم که بچه هامون به طمع اینکه اون کار مال بزرگترهاستو بخوان انجام بدن و جونشونو به خطر بندازن؟؟؟؟
چرا از انسانیت داریم دور میشیم؟؟؟
بیایید انسان باشیم.
بیایید خودخواه نباشیم.
بیایید آنچه را که برای خود نمیپسندیم برای دیگران هم نپسندیم
بیایید یا علی، یا علی سر کاری نباشه.
بیایید نزاریم زمونه رو زندگیها تاثیر بزاره.
مثل همیشه داخل اتاقم بودم. و مثل بیشتر اوقات دلم گرفته بود.
به این فکر میکردم خوشبختی یعنی چه؟ زندگی من چقدر عوض شد؟! چه گونه این همه از عمر من گذشته؟ اینجا چه میکنم؟ چی شد اصلا آمدم اینجا؟ چرا مهندسی؟ چرا من توی این غربت اینقدر غریبم و تنها؟ چی شد به زندگیم ادامه دادم؟ چی شد امیدم نا امید شد؟؟؟
میرم سراغ آلبوم عکسام. چقدر شاد بودم؟ چه صورت صاف و براقی. چرا حس می کنم ۴۰ سال دارم؟
یاد این میافتم که چه چیزهایی باعث خورد شدنم شد. آهی میکشم
پرونده ام را از بالای کمدم میارم. شروع میکنم به ورق زدن
۲۰٬۲۰٬۲۰٬۲۰٬......
اما اول دبیرستان سقوط نمره اونم با سر.
طوری که سال دوم دبیرستان تصمیم میگیرم. بعد دیپلم دیگه درس نخونم.توان اون همه بارو نداشتم
اما نه. دوباره پا شدم. یادمه دستمو به نردبونی که به خدا ختم میشد .تکیه زدم.
دوباره رشد کردم.گفتم مبارزه میکنم با هر آنچه مانع رشدمه.
توانستم. آره . سال پیش دانشگاهی خواستم تو دهن اونکه مانع پیشرفته من بود اونکه نمیخواست من برم دانشگاه بزنم.
یادمه دعای بعد نماز در اون زمان این بود.:خدایا کمکم کن نمرات بالا بیارم. که بتوانم جبران زحمات پدرم را بکنم. خدایا کمکم کن لبخندی به لبش بیارم. خدایا کاری کن که پدرم به من افتخار کند.
و رتبه اول در رشته ای خودم. با اینکه باز تنها بودم را اوردم.
آن مقام مال من نبود مال خدا بود که اگه او نبود من شاید هرگز آن سال را نمیگذراندم
چه افرادی که خواستن منو به پایین بکشانند. و چه زیبا خدا به سینشون دست پس زد.
و حال سال ۴ دانشگاه. اونم مهندسی. هر چند هیچگاه دلم نمی خواست مهندسی بخوانم، اما آرزوم کمک به خلق خدا بود. دلم میخواست بجایی برسم که بتونم کار یه انسان دیگه را راه بیاندازم ،و حال عاشق رشته ام.
همیشه فکر میکردم که کار مهندسی خیلی خشکه. مهندسها آدمایی هستن بی احساس که کارشونو به قیمته ناهار و شام هر روز در هتل شرایتون و برج سفید انجام میدن. و همیشه با ماشینهای آخرین سیستم از کنار بدبخت بیچاره ها رد میشن و وادارش میکنن که ماشینشونو در وسط ظهر تابستان پاک کنن.و فخر بفروشن.
با اینکه دورو برم مهندس بود اما ین افکار از رفتار مهندسینی بود که گاه و بیگاه تو خیابان ها بهشان بر میخوردم
اما تمام این افکار با رفتنم به یه شرکت در تابستان پارسال عوض شد.![]()
دیدم مهندسینی که چه خوب کار میکردن ،چه خوش نیت بودن. ، چه کم توقع
، چه پاک و چه صمیمی.
به آنها میشه گفت دوست. زیرا چه زیبا دستم را گرفتم و راهم رابه من نشان دادن، زندگی کردن را به من یاد دادن، به من شخصیت دادن .و از همه مهمتر امید.امیدی که نمیدونم کی و کجا از قطره هایش کم شده بود و رو به نیستی میرفت.
دلم براشون خیلی تنگ میشه.
یادم است روزی که خواستم از شرکت بیرون بیایم. بغض گلوم .و میفشرد، درست مثل زمانی که میخوام برم از ایران. آخه آنها از عزیزترین هام شدن
وقتی فیش حقوقم را بردم خانه، هر چند مقدار آنقدرها هم زیاد نبود(اما برای من دنیایی بود) اوج شوق را در چشمان پدرم به وضوح میشد دید و اجساس کردم توانسته ام مقداری از زحمات او را جبران کرده باشم.او مانند باغبانی که حاصل زحماتش را در محصولش را دیده باشد سرمست بود.و من از خوشحالی او خوشحال.
بی اختیار لبخندی به لبانم مینشینه.
آري جواب سوالاتم را یافته بودم.
امیدم بسی امیدوارتر شده بود
معنای خوشبختی مشخص شد برام.
خوشبختی یعنی در نا امیدی بسی امید است.
خوشبختی یعنی از خود جر بزه نشان دادن
خوشبختی یعنی روی پای خود ایستادن
خوشبختی یعنی به سادگی لبخند
خوشبختی یعنی رضایت پدر
خوشبختی یعن دست خدا
حال من امیدوار تر از گذشته به تلاش خودم ادامه میدم. من به هدفم مشخصه. من هدفم را کمک به خلق قرار میدم. بایید بلند شم، هنوز خیلی کار دارم. رضای مردم جلب کردن کار آسونی نیست.

هر روزتان نوروز.... نوروزتان پیروز
"ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام
ای دیده و دل از تو دگرگون مادام
وی آنکه بدست تست احوال جهان
حکمی فرما که گردد ایام بکام"
با آرزوی.....![]()
۱۲ ماه شادی![]()
![]()
۵۲ هفته خنده![]()
![]()
۳۶۵ روزسلامتی![]()
![]()
۵۳۵۶۰۰ دقیقه برکت![]()
![]()
۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی![]()
![]()

خدای که از برترین برتریها به برترین برتری. برتری.به تو نماز
آوریم .به تو نیاز آوریم.
تا هرآن کس که سالها بر او گذشته و در آستان سالی نو به پیشگاه پر
شکوه تو برپاست.به بزرگی خود.به آن شگرف نیروی خود را هبر شوی.
تا رخ نپوشی تو ای برترین بزرگ ای زورمندترین توانا ای زیباترین
هستی که چون تو رخ پوشی دیگر ما خود نبینیم.
ای ز هر چه برتر .تو خودمایی که خدایی تو خدایی که خود مایی.
تو رخ پوشی چه باشیم.چو رخ پوشیم چه باشی.
بی تو نه بزرگی هست که بزرگترین نیست.نه زیبایی هست که زیباترین
نیست.نه راستی هست که راسترین نیست.
خدا با ما باش .توهمه چیزی باش که چیزی باشیم.

شرمنده که دیر آپ میکنم و آخه حالم خوب نبود .![]()
دیدار قسمت ۲
باید میرفت.اما برمیگشت،این دفعه ام با امید بیشتری این کارو میکرد.
خداحافظی بس سخت بود.
نمی خواست ازش خداحافظی کنه چون باورش نمیشد او را تا مدتی نخواهد دید،می گفت:چرا،با هیچکی و دوست ندارم؛تا میآم یکیو دوست داشته باشم میزاره میره!!!
**********
تماس داشتن باهم.
هر روز که میگذشت بیشتر یادش میکرد.بیشتر دوسش داشت. آخ که چه رویایی بود با هم بودن.
{آیا واقعاً دوسش داشت؟یعنی وقتی نبود ،مهرش کم شده بود ، یعنی باید می بود تا طپش قلبی هم می بود؟}
نه باورد نداشت "هر که از دیده برود، از دل برود"
**********
این دفعه او بود که اصرار به دیدنش داشت.اما بهونه ها بود میانشان. نمیخواست باور کنه که داره این دوره ام تموم میشه!!!!
بهش گفت :من این همه راه و بخاطر تو اومدم.به همین راحتی بزارم برم.
دوسش داشت بیش از هر چیزی
************
باز دوباره رفت،مانست ایندفعه امید کمتر شده برای بازگشت
حتی خداحافظی برای او، ازش آسان شده بود. بدون ناراحتی
:د برو دیگه بچه
************
در تماس هستن هنوز .اما با فاصله بیشتر.
**************
او : salam juju
او: khubi ?
او: SALAM
او: TO KHOOBI???
او: KOJAYEEE?
او: mersi
او: T O CHETORI?
او: salam
او: khubam
او: haminjam
او : KOJAYEEE??(KEy ON SHODI?
او: aziz???
او: ALO ..... JOOON??
او: CHERA CHIZI NEMIGI????
او: DC SODI??
او: NA AC SHODAM![]()
.....................
************
او:...beri dige bar nemigardi....????
او: na dige miram ke bar nagardam
او: baraye dars???
او: na baraye hamechi
او: yani mikhay beri unja baraye hamisheeeeeeeee?????? delet miad bar nagardi iran???
او: mage iran kheili tofast ba in presidente zayash
او: peresident be kenar
او: ama iran ye chizi dare ke harki mire delesh mikhad bar gardeh
او: nemidoonam ama man irano kheili doost daram
او: geddi migi?
او: man canada va usa ro kheili dust daram
..............................
او: ama iran ye chizi digast
او: enshala miri be harfam miresi
او: hala baraye key ghateee shodeh??
او: taghriban???
او: bikhial
او: bashe
او: bikhial Misham
.......................
او: KHob chera mikhay beri unjaaaaaaaaa
او: unaj bedarde zendegi nemikhore hamechi gerun tar az baghie jahast
او: akhe vaghti ghabulet konaN dige az khodeshuni
او: are, ama be hamin rahatiha nista
او: poosteto ke kandan mishi joze khodeshooon
...........................
*************
بعد از ۱ ماه و ۱ هفته:
او: salam
او: hasti?
او: salam
او: are
او: khooobi???
او: merc
او: to khubi?
او: mersi
او: valentine hafteye pishet mobarak
او: baraye to ham haminntor
او: vali valentine baraye masihias
او: na aziza baraye tamame donyast
او: falsafasho nemidoooni???
او: mikhastam behet begam shomaramo vagozar kardam
او: eeeeeeeeeeeeeeeee chera
او: shomareye jadid nagerefty????
او: na
او: khob khoone chi???
او: na
او: mikhastam behet begam behtare hamechiro tamoom konim
او: ok
او: kheili vaghti beine moon tamoom shodeh
او: vaghti az to khabari nabashe ke dige rabeteye nist
او: are nazare man ham hamine
او: chon intori vaghan mafhumi nadare
او: ama khodamo moghaser nemidoonam
او: na dare ,baraye khieli ha mafhoomi dare
او: age vaghean yekio doost dashte bashi, ta 100 saalam pash mishini
او: age chizekhasi hast ke bayad anjam bedam behem begoo
او: ama khob che konam man umadam inja toham natunesti doori tahamol koni
او: na hichi
او: hichi
او: ok
او: axamo faghat age mishe pak kon razi nistam
او: braye man doori masale ei nist
او: ok hatman
او: babakhshid in solao miporsam pass masalat chieeeeeeee???
او: masalam ine ke nemikham sare kari bashe chon man nahayat ta 1 sal dige ya ezdevaj mikonam ya az iran miram
او: rast migi
او: ok
او: ama mersi ke behem amookhti ke hichki rast nemige
او: chera mage ma behet doroogh goftam?
او: mishe harfamo goosh bedi?????
او: ok
او: man fekr mikardam un harfayee ke behem mizadi vaghee hast , baraye hamin khodam umadam didanet unja, ama vaghti umadam didam to AZIZE tabestune man nisty, vaghtiam ke bargashtam dige kamelan avaz shodi , harf zadanet , tamasat
hala chi baesesh shodeh nemidoonam, ama omidvaram harja ke miri ba harki ke hasti hamishe shad bashi, be ehterame un shadiha va khaterate tabestoonemoon
او: chon fekr mikardam hadeaghal to ye adame safo sadeghi
او: fekr nemikardam hamye adama doorooghan
او: hala mifahmam ke un harfayee ke too shomal behem zadi faghat ye khabo khial bood
او: ama khabe shirini bood
او: hastam ,bavar kon, bekhatere hamin in tasmimo gereftam
او: too in modat ke bahat boodam vaghaan azat mamnoonam
او: kheili baham mehraboon boody
او: ghoroore man boody
او: man ham hamintor.
او: na AZIZ joon to age vaghean mano doost dashty 1 mah bikhabaram nemizashty
او: nemigofty ke mikhay beri
او: hichvaght delet be khodahafezi pa nemidad
او: doroste
او: ok.man nemitunam fekre toro avaz konam oon male khodete.vali fekr mikonam haminjuri ba khaterate khubi ke az ham darim behtare ke az ham khodafezi konim
او: man moshkeli nadaram
او: chon adat be doori daram
او: man ham nagoftam moshkeli dari
او: hich entezariam azat nadaram, nemitunamam dashte basham
او: AZIZ jan boro nemikham dige in harfaro edame bedam
او: harja ke hasti khosh bashi .va arezoo dram ba behtarin pesare donya ashna beshi ke ghadreto bedune
او: enshala in dokhtare ghadre toro bedoone , chon kheili mehraboooni unghadrha ke khodetam nemidooni
او: dooset daram
او: bishtar az unche ke fekresho bekhay bekoni....................................................
او: kodoom dokhtare?????????????
او: hamoon dokhtare , che dar hal va che dar ayandeh
او: shad bashi
او: mamnoonam vali man lighatesho nadaram
او: ghorbanat
او: bye
او: doost dashtan be aghl nist ke to bekhay begi liaghatesho dari ya na
او: doost dashtan be farmane dele
سکوت محض .حتی به خودش اجازه نداد اشک بریزه....
ایا او اشتباهی کرده بود؟؟؟؟؟
دل من دست بردار
دیگه بسه انتظار
دیگه هی اسمشو , تو به یاد من نیار
اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن
دل من دل من منو دربدر نکن
دل من دست بردار
دیگه بسه انتظار
دیگه هی اسمشو , تو به یاد من نیار
اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن
دل من دل من منو دربدر نکن
دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد
باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد
دل من اینجوری آخه تنها می مونی
دل من غم تو واسه من خیلی تلخه
میدونم تنهایی ، آخه تنهایی سخته
دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم
یه روزی من و تو هر دو تنها می میریم
هیمدال جون .مرسی از محبتت.اقایی از خودته.التماس دعا دارم
ادامه مطلب
ازش خواست باهاش بره بیرون .نوشت روی یه تیکه کاغذ: .........برای چند دقیقه هم که شده میخوام با شما تنها باشم. فکر کنم مظورم کاملا مشخص باشه!!!!
چرا قبول کرد؟ اون که میدونست این چیزا آخرش هیچه!!!!! اما یه چیزی ته قلبش ندای خوب میداد میگفت :کمی خوشی،چیزی که دنبالشم.
رفتن با هم. وقتی باهم سوار بر دوجرخه بودن دست همو میگرفتن،مثل فیلم هندی. وقتی به سویش میدوید علاقه تو عمق چشاش دیده میشد. دستاش گرمای خواصی داشت،مهربون و ساده.بهش میگفت:فکر میکردم ،نتونم اینطوری باهات آشنا بشم. بهم گفته بودن سخته از تو جواب مثبت بگیرم.
براش میخوند:
چشمهای تو افسانه نیست که همه خواب و خیالم بود
تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود
***********
باهم بودن ،اما به کسی نمیگفتن . اما نگاهشون به هم داستانشونو بر ملامیکرد.
***********
کوه، جاده،دره، رودخانه، سرسبزی،عقاب،گربه.
میگفت: اینجا بهشت منه. چه خوبه توی بهشتم با یک هوری بهشتی مثل تو باشم. خیلی دوست داشتم با کسی که خیلی دوسش دارم بیام اینجا.
گفتش:امان از دست زبون تو. الان اینو به من میگی به خانمت چی خواهی گفت؟(دلش میخواست بهش می گفت که اونو میخواد اما نگفت)
وقتی که نگام به نگات خیره میشه دوست دارم زمون بایسته واسه همیشه
چشم هامون و ببندیم برم تاته رویا اونجا که هیچ گلی پژمرده نمیشه
هرچه غم داری از دل نازکت بگیرم اگه اشک از جشات جاریشه برات بمیرم
سر رو شونهام بزاری برات بخونم یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم
مهربونم
*************
میپرسید:تعریفت از دریا چیه؟
گفتش:یه چیزی که خیلی دوسش دارم اما از عمقش میترسم
میگفتش : تعریف هر کسی از دریا تعریفش از عشقه!!!
**********
نگاش میکرد احساس میکرد که اگه بره قلبشم با خودش خواهد برد. نا خداگاه اشک از چشاش می اومد پایین.اون هم میگفت:زیباترین منظره،نگاه کردن به چشانی است که از حادثه ی عشق تر شده است.(فهمید که عاشقش شده)
پنجره ی چشمهای تو وقتی به چشام خیره میشه نمدونی تو وجودم چه غوغایی میشه
***********
میگفت:وقتی دو نفر همدیگرو دوست داشته باشن،با همه ی مشکلات کنار میان.هیچ چیز جداشون نمیتونه بکنه.
ادامه دارد
|
سهم من از ايران ، گوشه سرد خيابان
(شيوا زرآبادى) گرگ و ميش هواى روزهاى آخر پاييز كه جايش را به تاريكى مى دهد، از دور دوتا دوتا و سه تا سه تا سايه هايى قوزكرده از سرما پيدا مى شوند. سايه هاى زاويه دارى كه در قسمت زانو زيادى تا مى خورند و در سوت و كورى خيابان شهيد رجايى جنوب تهران كسى جز آنها نمى تواند از جاى جاى تهران بزرگ خودش را به اينجا برساند. دم در سراى زنديان همان سايه هاى كش دار و خميده بيشتر جوان هايى بيست ساله و بيست و چند ساله هستند كه گرمخانه را به جاى سردخانه انتخاب كرده اند. سراى زنديان گاراژ قديمى است كه در محوطه اش به جز اتاقك هاى نيمه ساخته و مخروبه اتاق بزرگى با دويست و سى تخت، دوش حمام، توالت و سيب زمينى پخته و نان لواش امشب در انتظار آدم هايى از شهر است كه تا به اينجا نرسيده اند، هنوز در دسته هاى معتاد، بيمار روانى، بى خانمان، متكدى و... جاى نگرفته اند. ساعت هشت شب است و در حياط سراى زنديان آنجايى كه صفى براى ورود به گرمخانه تشكيل شده است، گله به گله چمباتمه زده، نشسته و سيگار مى كشند. در داخل گرمخانه سيگار كشيدن ممنوع است. آنها كه شب اولشان نباشد، تكه كاغذ شماره دارى دارند كه شماره تخت در آن نوشته شده است. در سالن اصلى و نيم طبقه اى گرمخانه، ۲۳۰ تخت دوطبقه در دو رديف جاى گرفته اند. به دسته تخت ها و ميخ هاى در و ديوار جوراب هاى شسته شده و خيس آويزان است. همه پاچه هاى شلوارها تا زير زانو بالا زده شده است. قانون اين است كه هر كس موقع ورود بايد جوراب و پاهايش را قبل از رفتن به تختخواب بشويد. به همين دليل صفى هم براى دستشويى و حمام درست شده است. انگار آب حمام قطع و وصل مى شود. آنها كه در صف بى قرار از اين پا به آن پا مى شوند و حرف هايى نثار آنها كه داخل دستشويى و حمام هستند، مى كنند كه نه آنها مى شنوند اينها چه مى گويند و نه اينها خيلى واضح و بلند حرف مى زنند. هر دو طرف چرت مى زنند و خمارند. بيشتر فصل هاى قصه زندگى شان با اعتياد نوشته شده است. سيداحمد روى تخت سيزده نشسته و سبيل و موهايش را شانه مى كند. ۵۵ساله است در تصادف پايش ناقص شده و بيكار است. قبلاً كشاورز بوده، اهل نى ريز شيراز است و از يك ماه پيش به تهران آمده است. ديپلمه است و خانواده دارد. سيداحمد يك هفته است از دار دنيا غير از كتاب حافظ، شانه و لباس هاى تنش، تخت سيزده را هم دارد. مى گويد: «وضعيت ما خراب است ديگر. از خانواده جدا شدم تا مزاحمشان نباشم، باعث سرشكستگى شان بودم. مرد معتاد و بيكار. خواستم بيايم اينجا كه ناآشنا زندگى كنم. سوادم بالا است و ۹۵درصد حافظ را حفظم. انگليسى هم بلدم. من فقط اگر يك اتاق داشته باشم، در تهران خرجم را مى توانم خودم دربياورم. اگر بخواهيم اتاق بگيريم، پول پيش و اجاره مى خواهند. اگر من پول پيش داشتم كه اينجا نمى آمدم. من مشكلم يك اتاق است. الان هم هر كارى مى كنم جز دزدى.» با اينكه گرمخانه مقرراتى مثل ممنوع بودن كشيدن سيگار، امكان پذيرش از ساعت ۷ تا ۱۰ شب، بيدارباش ساعت ۳۰/۶ صبح و ترك گرمخانه در ساعت ۴۵/۶ دقيقه را دارد، اما به نظر مى رسد آدم هايى كه شب ها به اينجا مى آيند، به جز اين نگرانى كه بعد از اتمام موعد ماندنشان در گرمخانه سرگردان مى شوند، نگرانى ديگرى ندارند و آزادترند. افراد بعد از پذيرش حق خروج از آنجا را ندارند. مسئول گرمخانه كه نمى خواهد نامش آورده شود، مى گويد: «به اين علت افراد حق خروج بعد از پذيرش را ندارند كه مواردى داشتيم كه افراد خارج شدند و خلافى انجام دادند و بعد گفتند كه در اين ساعت در گرمخانه بودند و ليست اسامى هم اين را تائيد مى كرده است.» زمستان ۸۲ كه خبر رسيد ۴۰ كارتن خواب در نيمه شب ۱۷ آذر در تهران جان باختند، گرمخانه هاى چادرى در سطح شهر برپا شد. چهار گرمخانه المهدى، بهمن، پارك بعثت و پارك هرندى با ۵۰۰ نفر ظرفيت شروع به كار كرد. با گرم شدن هوا و نبود سيستم خنك كننده در گرمخانه هاى چادرى، عدم امكان رعايت موازين بهداشتى و تعداد زياد مراجعان، مسئولان چادرها را برچيدند. امسال در آغاز فصل سرما گرمخانه المهدى و بهمن فعال شدند كه با وقوع حادثه آتش سوزى در آذرماه و كشته شدن ۲ نفر از كارتن خواب ها ابتدا گرمخانه چادرى المهدى و سپس گرمخانه چادرى بهمن برچيده شد. در حال حاضر گرمخانه شهيد رجايى (سراى زنديان) و گرمخانه ميدان فتح در سازه هاى ثابت فعالند. مسئول گرمخانه شهيدرجايى درباره سقف زمانى توقف افراد در گرمخانه مى گويد: «مددكار مركز پس از صحبت با مددجو زمانى را براى اقامت آنها تعيين مى كند. سقف زمانى ۲۱ روزى كه طبق مصوبات گفته مى شود مربوط به گرمخانه ها نيست مربوط به مراكز موقت بى خانمان هاى ناتوان در مركز اسكان موقت و ارجاع آنها به دستگاه هاى متولى اين گروه ها است. ما سال گذشته افرادى داشتيم كه حتى ۵ ماه هم اينجا مى ماندند.» ترمينال آدم ها وسط يك دشت خالى و بى خار و بته جايى كه باد شهريار مى آيد، ساختمانى آجرى سه طبقه با محوطه آسفالت شده اى در اطراف آن است كه قرار بوده روزى ترمينال مسافربرى اسلامشهر باشد. ساختمانى كه امروز در آن نه به آدم ها بليتى فروخته مى شود و نه آدم ها به راحتى از آنجا سفر مى كنند، در دشت خالى كه قرار بوده پر از اتوبوس و مينى بوس باشد تا آدم ها را جابه جا كند از سال گذشته تا امروز مينى بوس هايى آدم هايى را مى آورند و مى برند كه مقصدشان مشخص است، بهزيستى، قرچك، قوه قضائيه و يا يكى از مراكز نگهدارى موقت ديگر شهردارى. مى گويند اينجا افراد بى خانمان خودمعرف هم پذيرش مى شوند اما اين مركز از خيابان اصلى تقريباً يك كيلومترى فاصله دارد و شايد ساعت ها ماشينى از اينجا نگذرد. ساختمان تابلو و سردرى ندارد و آنچه از خيابان ديده مى شود ساختمان ادارى است ساختمان نگهدارى بى خانمان ها و ساختمان قرنطينه در پشت اين ساختمان قرار دارد كه اولى با درى آهنى از ساختمان جدا مى شود و دومى با دو در آهنى و قفل، كه محوطه آسفالت شده جداگانه اى هم دارد. گفته مى شود مركزى قابليت قرنطينه بودن را دارد كه ورود افراد به آن يك طرفه باشد تا آلودگى منتشر نشود اتفاقى كه هر روز نزديكى هاى صبح در قرنطينه اين مركز مى افتد. اولين تعيين تكليف براى آدم هاى جمع آورى شده در مينى بوس گشت شهر انجام مى شود و مددكار تشخيص مى دهد كه فرد بى خانمان تواناست يا ناتوان اگر توانا باشد به گرمخانه و اگر نباشد به اين مركز آورده مى شود. سه اتاق تودرتو اتاق هاى ورودى به قرنطينه است. در اتاق اول افراد لباس هايشان را درمى آورند و اموالشان البته اگر داشته باشند صورت جلسه مى شود. در اتاق بعدى اصلاح مى شوند شامپوى مخصوص ضدشپش و گال و وسايل حمام به آنها داده مى شود در اتاق سوم حمام مى كنند، لباس تميز مى گيرند و به قسمت قرنطينه مى آيند. در اينجا كه نزديك به ۴۶ تخت دارد از ۱ تا ۱۰ روز مى مانند تا پرونده پزشكى آنها كامل شود. لباس هاى كهنه افراد بيرون از محوطه و با دستگاهى مخصوص زباله سوز سوزانده مى شود و به همه لباس هاى سرمه اى رنگى پوشانده مى شود. از اين به بعد افراد آنچه دارند يكدست لباس بر تن و يك جفت دمپايى است كه از مركز مى گيرند. ظرفيت مركز ۳۰۰ تخت است كه به گفته مسئول آن حتى تا ۳۳۰ نفر هم جا داده اند. افراد اين مركز همه اجباراً آزمايش ايدز مى دهند كه به نظر مسئول مركز لزومى به اين كار وجود ندارد. به گفته مسئولان محيط اينجا پاك است و مواد مخدر وجود ندارد. اينجا افراد تعيين تكليف مى شوند كه به كدام دسته معتاد، بيمار روانى، معلول و مجرم تعلق دارند. از اينجا آنقدر منتظر مى مانند تا به دستگاه مربوطه ترخيص شوند. مسئول مركز مى گويد: «افرادى هستند كه دو ماه است تعيين تكليف شده اند اما هنوز نرفته اند. از ۳۰۰ نفر اين مركز ۲۰۰ نفر مربوط به بهزيستى هستند كه هنوز اينجا مانده اند.» افراد اينجا اجازه خروج ندارند و خروج تنها با اجازه قاضى كه هفته اى يك بار به مركز مى آيد امكان پذير است. همين نكته است كه افرادى را دور ما جمع مى كند كه جسته و گريخته در بين حرف هايشان مى گويند مى خواهند بروند بيرون، خانواده دارند، خانه دارند و... ساماندهى. جايى از كار ساماندهى ايراد دارد مسئول مركز مى گويد: «ما اينجا افراد را سم زدايى و ترك جسمى مى دهيم اما بعد از آن حمايتى نمى شوند. پنج درصد كار را انجام مى دهيم ۹۵ درصد كار بعد از ترخيص از اينجا است. ما اينها را از مرگ نجات مى دهيم، تعيين تكليف مى كنيم آنها را آماده ترخيص به مراكز مربوطه مى كنيم اما دستگاه هاى مربوطه آنها را تحويل نمى گيرند. طبق قانون قرار بوده افراد اينجا بعد از ۲۱ روز تعيين تكليف شوند اما الان اين دوره زمانى را ۶۰ روز كرديم. با اين حال باز هم افراد رسوبى مان زياد است كه بعد از ۶۰ روز هم به دليل ترخيص نشدن از مركز اينجا مى مانند بهزيستى مسئول سالمندان، بيماران روانى و معلولان است كه غير از بيمار روانى به دو گروه ديگر انتخابى سرويس مى دهد ما افراد را به بهزيستى مى فرستيم و يك هفته بعد دوباره از خيابان جمع شان مى كنيم. كميته امداد هم وظيفه تحويل گرفتن يا ساماندهى افراد را به درستى انجام نمى دهد. مقدمات فرستادن بى خانمان هاى شهرستانى را فراهم مى كند اما چون در شهرستان كسى نيست اينها را تحويل بگيرد و حمايت كند. اينها هنوز از شهر خارج نشده از اتوبوس پياده مى شوند و برمى گردند. مشكل در حال حاضر ناهماهنگى بين بخشى و عدم برنامه ريزى درست و هدفمند توسط ارگان هاى مسئول است. اگر خروجى هاى ما به موقع ترخيص شوند ما مرتب افراد جديد را وارد اين پروسه مى كنيم.» افراد به هيچ كارى مشغول نيستند، خيره نگاه مى كنند و خيره بدرقه مى كنند. | |
راستش نمیدونم از کجا شروع کنم !!!! بعد از پشته سر گذاشتن ۲۲ بهار از زندگیم بلاخره تصمیم گرفتم منم جز آدمای پیشرفته بشم. بیام وبلاگ بزنم. اینجا میخوام از هر دری بگم از غم و شادی ، از شوخی و راست، کودکی و عمر گذرا، خزون و بهارو ....
نمیدونم آیا بتونم موفق باشم یا نه اما دوست دارم حداقل بتونم خنده ای به لبتون بیارم؛ شایدم خنده به دل خودم . گاهی ممکنه از دلم بگم اون موقه باید بگم شرمنده که دلم حرف زد و نه نقابم.
ازتون حمایت میخوام تا موفق باشم.
خوش باشین عزیزان


