من باز هم آمدم تا بنویسم.
حرف برای گفتن زیاده. اما همه حرفهارو نمیشه گفت.
اول اینکه که دعای بابایی شامل حالم شد باز هم برگشتم شرکت دوست داشتنی خودم.
دوم اینکه کارها کمی سنگینه .برای من هم درکش سخته.باعث نا رضایتی همکاران شدم. اما من که به همین راحتیها دست برنمیدارم. باز هم تلاش میکنم تا همونی بشم که انتظارشو از من دارن.
هدفم هنوز همونه. به هدف مینگرم تا از تلاش باز نایستم.
این روزها مشغله فکریم زیاد شده. از طرفی بابا م حالش زیاد خوب نیست و برادرم عمل کرده و مشکل عصبی برایش پیش آمده. بابا، بی حوصله است. من هم مثلا آمدم یه هوایی عوض کنم ، با دوستام باشم. اما وقتش برایم پیش نمیاد . خلاصه اوضا قمر در عقربه.
فکر کنم امسال هیچی از ایرانم نفهمم .
دلمم پره. پر.
دوست داشتم بتونم فریاد بزنم ، دردمو بگم. اما حیف که باید یک سری حرفها رو تو سینه حبس کنم.
این روزها سخت میشه به کسی اعتماد کرد. روی دوستی همیشه دوست نیست، گاهی خنجری در غلاف پنهون هست.
دلم برای خویش تنگ شده.
In my lonliness i think about every thing around.
in past in fort
i just wana say, that how much i care
how much i know.
im too lost in fortune.
there is no fear.
but
im melting from deep inside
there in no choice
there is no way
im crashing & crashing inside.
i just wana say, that how much can bear
how much can grow
im too lost in fortune
