تبليغاتX
بادبادک دل را به باد سپردیم

تاريخ: سه شنبه 1385/04/06 ساعت :9 AM
سلام . به همه عزیزان ایرانیم.

من باز هم آمدم تا بنویسم.

حرف برای گفتن زیاده. اما همه حرفهارو نمیشه گفت.

 اول اینکه که دعای بابایی شامل حالم شد باز هم برگشتم شرکت دوست داشتنی خودم.

دوم اینکه کارها کمی سنگینه .برای من هم درکش سخته.باعث نا رضایتی همکاران شدم. اما من که به همین راحتیها دست برنمیدارم. باز هم تلاش میکنم تا همونی بشم که انتظارشو از من دارن.

هدفم هنوز همونه. به هدف مینگرم تا از تلاش باز نایستم.

این روزها مشغله فکریم زیاد شده. از طرفی بابا م حالش زیاد خوب نیست و برادرم عمل کرده و مشکل عصبی برایش پیش آمده. بابا، بی حوصله است.  من هم مثلا آمدم یه هوایی عوض کنم ، با دوستام باشم. اما وقتش برایم پیش نمیاد . خلاصه اوضا قمر در عقربه.

فکر کنم امسال هیچی از ایرانم نفهمم .

دلمم پره. پر.

 دوست داشتم بتونم فریاد بزنم ، دردمو بگم. اما حیف که باید یک سری حرفها رو تو سینه حبس کنم.

این روزها سخت میشه به کسی اعتماد کرد. روی دوستی همیشه دوست نیست، گاهی خنجری در غلاف پنهون هست.

 

دلم برای خویش تنگ شده.

In my lonliness i think about every thing around.

 in past in fort

 i just wana say, that how much i care

 how much i know.

 im too lost in fortune.

there is no fear.

but

im melting from deep inside

there in no choice

there is no way

im crashing &  crashing inside.

i just wana say, that how much can bear

how much can grow

im too lost in fortune

دل واژه ه ایمهسا | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo