سلامی رنگین ، چون رنگهای خوش گلها![]()
باز هم من آمدم ، آمدم تا بنویسم .
اتفاقات زیادی در این چند وقت که نبودم ، افتاده.
اول از همه بگم که من کمی از سلامتی ام را از دست داده بودم ،که به شکر خدا ،تا حدی آن را باز یافتم ؛ یک کم دیگه مونده که اونم مال بدن لوس منه، (وگرنه که دکترها نمی خوان پول اضافه بگیرن ، دارو ها هم عالی هستن!!!!!!)![]()
دوم اینکه:چند نفر از دوستانم بلا خره کمر غول را شکسته و تشریف به خانه بخت بردن و والدینشون از زحمت ترشی انداختن خلاص شدن ![]()
![]()
صدف با بهروز: بلاخره شاهنامه ی قرن معاصر را نوشتن. آخه اینا هم شیرین و فرهاد مدرن بودند.
مسافر خسته ی منم عقد کرد با میثم آقا: آخی مسا فر ما هم رفت خانه بخت.
خواهر مسافرم یکی زود تر از مسافر بال گشود.
زکیه با علی : این خانوم خیلی زیرزیرکی کار خودشو کرد. اون پسره هم کم بلا نبود
زینب. ح. با مصعب: اگه غیر این میشد جای تعجب داشت. کی بود که ندونه!!!![]()
جواد با بک دختر خانوم که اشمشو نمیدونم: آخی کی فکر میکر دبه این جوجوی ما ،به این زودیها دختر بدن.!!!
به همه ی آنها تبریک میگم و آرزوی خوشبختی براشون از خدا میخواهم.
پروازتون به دشت عشق مبارک
****************************
چند وقت پیش خواب عجیبی دبدم. یادم است که انرژی آن خواب تا چند روز منو سر حال نگهداشت.
آره خوابتو دیدم. تو بودی، پدرم بود. برادرم بود، مادرت بود.
قصد سفر داشتیم، تو خواب باور نداشتم که تویی و من در کنارت.
نگاهت به من زیبا بود. گویی هیچگاه نرفته بودی. گوبا همیشه در دنیایم باقی بودی.
چه آرامشی داشتی؟؟؟
هنوز گرمای دستت در خواب را احساس من کنم.
شیرین بود. خیلی شیرین.
****************************
اینروزها را دارم با زهرا میگذرونم. دوستی که ا زسالهای پیش دانشگاهی همراه دیار غربتم بود تا به حال. میشه گفت او بهترین دوستم در این سالها بود.
و او تا دو سه ماه دیگر اینجا نخواهد ماند و به وطن باز خواهد گشت.
من میمونم تا ۱ سال دیگر . آخر دوره ی درسی من ۵ ساله و او ۴ ساله است.
به او خیلی عادت کردم. همه کارها مونو با هم انجام میدیم. دلم برایش از الان تنگ شده.
امیدوارم همیشه شاد و خندان مثل همیشه باشد.
****************************
این روزها زندگی خیلی جالب است:
صبح- کلاسها معمولا از ۸ تا ۱ گاهی هم تا ۱۱
بازگشت به هاستل- خواب
بیدار شدن- افطار
بیداری تا سحری ـخوردن سحری - خواب
و دو باره روز از نو روزی از نو
این استاد ها هم انگاری منتظر ماه رمضان بودند ، هرچی تحقیقات و امتحان بودانداختن توی این ماه.
راستی . تقریبا ۱ ماهی میشه که از مس ایرانیان غذا میگیرم. دیگه دست از کد بانو بودن بر داشتم. اینجوری هم راحت تره هم سرفه جویی در وقت هست تنها مشکلش کم بودن تنوع غذاست. و قتی که آشپز ایرانی نباشه خودتون بهتر میدونین چه طعمی میگیره.
اما خوب کاچی به از هیچی!!!!
****************************
چند وقت پیش با بچه ها نشسته بودیم و عکسهای ایران و تماشا میکردیم که نوبت به فایل برج میلاد و البته دوستان و همکاران رسید.
دلم برای تک تک افراد تنگ شد. مخصوصاْ برای خانمها که امسال به لطف خدا فراوانی نعمت بود در شرکت.
برای مهندس د. و ک. که اگه از دست من دیوونه نشدن خیلیه.!!
برای نگاه گرم و مهربان مهندس ق. که برادرانه بود.
شاید به آنجا بر نگردم. اما آنها را چون بهترین دوستانم دوست خواهم داشت.
****************************
دلم برای ماه رمضان پارسال خیلی تنگ شده .آخه من ایران بودم.
خیلی خوش میگذشت یا به مهمانی بودم یا بیرون.
از همه جالب تر که ۳ تا سریال و توانستم کامل ببینم.( از بس که سریال ندیدیم عقده ای شدیم)
دلو برای حلیم هایی که مادرم درست میکنه تنگ شده. دلم برای زولبیا و بامیه تنگ شده ( چقدر آخه من شکمو هستم؟!!!
)
****************************
بعد از ماه رمضان فقط ۲ هفته باید سر کلاس ها حاضر بشویم. و بعد آن امتحانا تمان شروع میشود( پایان ترم ۸ را عشقه)![]()
این در حالی است که ما هنوز جواب امتحانات ترم ۶ را نداریم( اینم از انضباط دانشگاه ما
)
****************************
خوب دیگه حرف زیاده و اما خدا وکیلی انگشتانم درد گرفت.
حالا بازم میام و مینویسم.
فعلاْ با اجازه.
التمتاس دعا![]()
(هر کی منو دعا نکنه، زبونش موقه افطار کردن بسوره)![]()
