من آمدم، اما دیر بود.... او رفته بود
3-4 هفته ای میشه که رسیدم.آمدم تا بمانم و جزو ایرانیان دیگر در خیابانهای شلوغ شهر پرسه بزنم.
3سالی میشد که دیگر مثل قبل از پله های حیاط به زیر زمین که کارگاه کاری خود کرده بود دیگر نمیرفت، چون دیگر توان سابق را نداشت.
تابستان ، ما نوه ها را جمع کرده بود که هرکدام گوشه ای از حیاط را جمع و جور کنیم. یادش بخیر برای حرکت گلدان یا تعویض خاکشان،یک نوع نسخه میفرمود، که ما بچه ها به فرمایشاتش، میگفتیم:" بیانۀ آقا.".چه شاد به گلدانها مینگشت ، گویی فرزندانش بودند.
خیلی سخته خبر فوت عزیزت را از غریبه بشنوی ، آن هم وقتی شادی از این که کاری را تمام کردی، از اینکه رسیدی بجایی که تعلق داری، از اینکه توانستی آرزوی والدینت را برآورده کنی،.... صبحی که تازه از سفر رسیدی و با صدای تلفن از خواب ناز بیدار بشوی و خبر.........
آره رفته بود. رفت تا دیگر به این دنیا تعلقی نداشته باشه.
امشب شب چهلمی است که دیگر بین ما نیست. رفت تا آرامش ابدی را تجربه کند.
هنوز که هنوزه نمیتوتنم باور کنم که ندیدمش تا ببوسمش....
دیگر با آن چشمان خسته ش مرا نگاه نمیکند ،
با دستان لرزانش دستانم را نمیگیرد
و
با وقار همیشگی اش با رعایت تمام ادب در حالی که بزحمت دهان میگشود، رو به من نمیکند و نمی گویید:
" عزیزم من همیشه از مادرت جویای احوالت بودم."
دیگر گلدان ها درخشش قبلی را ندارند.
بعد مراسم حتی تک شاخه گل مریمی که بالای قابت بود و تمام فضای خانه را عطر آگین کرده بود ، از خودنمایی باز ایستاد و چون شما سکوت کرد.
حیاط خانه پدر بزرگم دیگر حیاتی ندارد.

